بچه تر که بودم، عصر جمعه بعد از فیلم سینمایی و با شروع برنامه گزارش هفتگی، غصه می گرفتیم که چه کنیم.
بچه تر که بودم، جمعه که می شد، تا بعد از ظهر نمی شد دور و بر میدان انقلاب رفت. از نواب صفوی تا انقلاب، از ولی عصر تا انقلاب، از میدان فلسطین تا انقلاب، و از میدان حر تا انقلاب نمی شد تردد کرد، مگر این که نمازگزار می بودی.
بچه تر که بودم ، نام خیابان های اطراف نماز جمعه -که مظهر انقلاب بود- به طور عجیبی با هم جور در می آمد.
میدان انقلاب در مرکز یک لوزی وجود داشت که ولی عصر، نواب صفوی، میدان حر، و فلسطین اضلاع آن بودند.
هر چه من بزرگتر می شدم، دایره انقلاب کوچکتر می شد. از ولی عصر به وصال. از نواب صفوی به جمال زاده. از میدان حر به خیابان یکطرفه جمهوری با خط ویژه باریکش. و از فلسطین به قدس. هنوز نماز جمعه در دانشگاه تهران برگزار می شد، اما کسی داخل دانشگاه نمی رفت. تو حیاط دانشگاه می نشستن و پشت به ساختمان دانشکده ها!
بچه تر که بودم، جمعه که می شد، صبح زود می رفتیم درکه و تا قبل از ظهر بر می گشتیم، چون بعد از نماز جماعت ظهر تو میدان درکه بگیر بگیر می شد و کمیته ای ها بهت گیر می دادند. از عینک گربه ای گرفته تا تی شرت نوشته دار. از مانتوی سفید خفاشی تا رژ لب رنگ مسی ! از بغل موی با نمره 4 تراشیده تا ریش پرفسوری! واگمن ها رو می گرفتن گوش می دادن. نوارها رو خرد می کردند.
بعدها که بزرگتر شدم، هر دو سال یکبار جمعه ها انتخاباتی هم برگزار می شد. حالا یا مجلس یا ریاست جمهوری و میان دوره ای با هم و بی هم! خبرگان هم بود اما زیاد به حساب نمی آمد. مسجد و مدرسه می شد حوزه انتخاباتی و گشت ها و ایست های بازرسی هم زیادتر می شد.
بزرگتر که شدم، یاد گرفتم که اگر زرنگ باشم باید از روز انتخابات نهایت استفاده رو ببرم. صبح اش باید می رفتیم کوه! چون انتخابات بود، و همه حواسشون به اون بود، پس می شد راحت تر قرار گذاشت. کوه اون روز شلوغ تر و باحال تر می شد.
بچه تر که بودم، نمی گذاشتم دلتنگی عصر جمعه تسخیرم کند. گل کوچک می زدیم. سر کوچه می ایستادیم. معجونی می زدیم. دو سیخ جگر می زدیم. فالوده می خوردیم. بستنی کیم دوقلو و آب زرشک.
بزرگتر که شدیم، دنیا کوچکتر شد و اسباب بازی هایش لوس تر. دیگر ارگ و گیتار، ماشین و رینگ پهن، گوشی و لپ تاپ، ویلا و جوجه کباب، همه و همه عصر جمعه را از دلتنگی جدا نمی کردند.
بزرگتر که شدم، دلتنگی ها نیز با من بزرگ شدند. من قد می کشیدم و گویی عصر جمعه هم کش می آمد.
بزرگتر که شدم ، انتظار حادثه می کشیدم. دوست داشتم عصر جمعه از تقویم برداشته شود. می خواستم دلتنگی عصر آن با لذت در رختخواب ماندن صبح جمعه جابجا شود. آنهم یکباره و آنی. غافل از آنکه غروب آفتاب و طلوع صبح دم به دم عوض می شوند و ثانیه به ثانیه.
بزرگتر که شدم، فهمیدم آن روز که غروبش دیر تر است و دلتنگی اش بیشتر، طلوعش زودتر بوده و نورش بیشتر. دیدم که غروب های زود هنگام متعلق به طلوع های دیر هنگام است. و این همه بتدریج است و نه یکباره!
حالا که بچه ای بزرگتر شده ام، کم کم یاد گرفته ام که اعتدال و اندازه را فایده یست بیش از شتاب و سکون. سعی می کنم کمتر جو گیر حاشیه شوم و بیشتر درگیر موضوع. بجای گه لپ لپ خوردن و گه دانه دانه، ترجیح می دهم همه چیز را مز مز کنم و عطر دارچین را ببویم. زیر دندان کباب را از سماق تمیز دهم و بدانم که این گردو است که با رب انار در آمیخته!
با این همه هنوز کاملا بزرگ نشده ام. جمعه ها عصر هنوز ته دلم می لرزد و می ترسم که حادثه یی دلشوره ام را به بغض بکشاند.
باز جمعه می آید و من نگران دلتنگی دم غروبش!
یک سالی از آخرین یادداشتم می گذرد. نه این که تو این یک سال این قدر خوش گذشته که فرصت نکرده باشم تا بنویسم. نه این که حرف تازه یی نداشتم تا بگم. و نه این که اینقدر عاقل شده ام که هر حرفی را ننویسم. فقط و فقط این که این یه سال در غربت گذشت. در سرگشتگی. در حیرت. در حسرت. در حسادت. در حقارت. در نجابت. در دلالت. در حماقت. در شماتت. در زیر باران همیشگی ونکوور. در سرمای به توان دوی غربت برای یک تازه مهاجر. در نظم بی عیب و ایراد اما بی مزه غرب. در میان سحر و جادوی مدرنیته. در زیر آوار مصرف گرایی. در بهت جفای خود پرستی. در میان عارفان مارک پوش. در میان کافران سخت ایمان. در میان دینداران دنیاپرست. در میان هموطنان غریب نواز. در میان اجنبی های مودب و موذی.
یکسالی بود که نمی نوشتم. نه این که اینجا گیر کرده باشم. نه اینکه از اونجا رونده و از اینجا مونده شده باشم. فقط تعجب می کنم، از اینکه چرا سرنوشت ما چنین رقم خورده. من در حیرتم چرا سرزمینی که بهرام بیضایی دارد، پرفروش ترین فیلم تاریخش "اخراجی ها " است؟ چرا در دیاری که شجریان دارد، کنسرت "آریان" بیشتر طالب دارد؟ چرا سرزمینی که رستم و کاوه دارد، قهرمان آریه می پروراند. چرا باید در کنار دماوند خانه داشت و حقیر زیست؟ چرا باید خاویار داشت و نان خالی خورد؟ چرا باید شمال رو داشت اما دبی رفت؟ چرا باید " دایی جان ناپلئون" داشت، اما "جواهری در قصر" نگاه کرد؟
من که در دنیایی از تضاد بزرگ شدم. در دنیایی که قهرمانان خارجی اش همیشه بهتر داخلی ها بودن. "حنا، دختری در مزرعه" واقعا دختر زحمتکشی بود. اما در همان زمان این "نخودی" بود که همش خل بازی در می آورد. "اکیو سان" برای امپراطور مساله حل می کرد، اما "مبصر چهارساله" همیشه مساله درست می کرد!
تو مدرسه به قرائت نمره میدادن، تو خونه پای "T7" کرایه یی نمي شد تمرین قرائت کرد. من که از وقتی دیدم پسر همسایه ی خوشنام محل با پول جمع شده ی مردم برای تزیین نیمه شعبان، کله پاچه می خوره، دیگه هیات نرفتم!
فردا کنسرت " محسن نامجو" است. به خودمان عیدی دادیم و بلیط گرفتیم! هنوز جای خالی هست! من تازه قراره فردا بلیط بگیرم. اگر این کنسرت تهران بود، کدوم سالن صندلی خالی داشت؟ بچه هامون آواره این ور اونور شدن. همه از ترس دندانهای خرابشون نمی خندن، اما دندانپزشک هامون تو ونکوور راننده تاکسی شدن! روزنامه فروشی های تهران بدون فروش سیگار سود نمی کنن! اینجا کبابی ها مجسمه تخت جمشید می فروشن! از شراب "شیراز" محصول آفریقای جنوبی اینجا همه سرمستن، اما همه تعجب می کنن وقتی می گی "شیراز" تو ایرانه! "مولوی" رو به نام "Rumi" مي شناسن و مريدانش همه تحصیل کرده های روشنفکر آمریکایی تبارن، اما بچه نوجوانان ایرانی که اینجا به دنیا اومدن، همه شعر های شل رو زمزمه می کنن!
خون بازی؛ خوب اما کهنه و دیر!
امیر پیام
سد ناصر می گفت: ما خود هالیفوتیم داش از ما فیلم نگیر! لیسانس ادبیات داشت و اگر چهره روغنی و سرنگ پشت گوشش نبود با موهای جوگندمی و ریش توپرش میتونست یک منتقد جذاب ادبی باشه. به خصوص که همیشه هم مشکی می پوشید! نوبت خون بازی که می رسید همه طلبه بودن با سرنگ خونی سد ناصر خون بازی کنن. می گفتن خون پروفسور توشه بزنیم شاید ما هم آدم شدیم!
پروفسور می گفت رفت وبرگشت های آروم و کشدار پمپ سرنگ موقع خون بازی مثل رفت و برگشت های آرشه روی سیم های ویلون می مونه با این فرق که اولی آرشه نرم داره و سیم های سخت ولی دومی آرشه اون سوزن سخت و سیم هاش رگ های نرم . اولی رو اگر خوب بزنی خون رو به جوش میاره ولی دومی خونو به خروش در میاره و می کشه بیرون!
اصطلاح خون بازی که پیش تر میان اهل بخیه و تزریقی ها معنا داشت این روزها با نمایش فیلم "خون بازی" آخرین ساخته رخشان بنی اعتماد در سطح اذهان عمومی نیز مطرح و اعتیاد که دیربازی است همسایه قدیمی و خودمونی ما شده اینبار از نگاه سینما مورد کنکاش قرار گرفته است.
کسب چند جایزه از بیست وپنجمین جشنواره فیلم فجر و نیز سابقه رخشان بنی اعتماد در پژوهش و تولید فیلم اعتیاد منجر به آن شده تا این اثر سینمایی نه تنها از جنبه های هنری مورد توجه منتقدان قرار گیرد بلکه کارشناسان اعتیاد نیز به فیلم از جنبه علمی و آموزشی آن توجه کنند. بدین ترتیب آنچه در این نوشتار گنجانده شده است نقد و بررسی فیلم نه از دیدگاه هنری بلکه با رویکرد کاهش تقاضای مواد اعتیادآور است.
"خون بازی" نگاهی آگاهانه به اعتیاد دارد. اعتیاد در میان قشر مرفه و خانواده هایی که مدعی روشنفکری و آگاهی فراتر از دیگران دارند نخستین وجه تمایز نگاه خون بازی به اعتیاد است. سارا دختر خانواده یی است که هم دستشان به دهنشان می رسد و هم از چیدمان خانه و ویلایشان بر می آید که دایه اهل فکر و هنر بودن را نیز دارند. گفتگوی مادر سارا با پدردکتر یکی از دوستان سارا که اونیز فرزند معتاد دارد، تایید دیگری است بر این موضوع که کارگردان به دنبال مطرح کردن اعتیاد در میان قشر مرفه و تحصیل کرده جامعه دارد.
با انتخاب این قشر از جامعه برای طرح موضوع اعتیاد رخشان بنی اعتماد آگاهانه به اعتیاد از نوع امروزی آن نزدیک می شود. اگر چه واژه اعتیاد همیشه معتاد خیابانی ژنده پوش کنار جوی را به اذهان متبادر می سازد، اما واقعیت این است که معتادان خیابانی حداکثر 10- 5 درصد از جامعه 4-3 میلیونی معتادان کشور را تشکیل می دهند. بنابراین از هر 10 معتاد فقط یکی آنقدر تابلو شده که عکاسان و تصویر سازان به راحتی شکارش کرده و به ما طی سالهای گذشته نمایانده اند و 9 معتاد دیگر آنقدر شبیه همگانند که به طور متوسط حداقل 3 سال از آغاز اعتیاد آنها باید بگذرد تا اعضای خانواده متوجه اعتیاد آنها شوند.
بنابراین "خون بازی" اولین زنگ خطر را چنین به صدا در می آورد: اعتیاد تنها متعلق به معتاد لاغر و تکیده و ژنده پوش جنوب شهری نیست.
نمای نخستین فیلم با بالا رفتن پرده ها و نمایان شدن برج های تو در تو که نشانه شهر نشینی و زندگی ماشینی در ابرشهرهاست آغاز می شود. این نما که به نوعی دیگر در مستند " زیرپوست شهر" ( ساخته رخشان بنی اعتماد پیرامون موضوع اعتیاد در سالهای 77-1376) بکار گرفته شده بود نشان از نقد زندگی ماشینی و شهر نشینی به عنوان یکی از عوامل بروز اعتیاد داشت.
موضوعی که جامعه شناسی اعتیاد و کجروی اجتماعی نیز امروزه بروی آن تمرکز کرده است. اعتیاد به شکل یک پدیده اجتماعی زاییده شهرنشینی و مدرنیسم است. بشر امروزی هر روز صبح در برابر عظمت آسمانخراش ها و گستردگی اتوبان ها خود را حقیر می یابد و دائما به او امر می شود تا در برابر جامعه خود را فراموش کند و بیشتر خود اجتماعی خود را بروز دهد تا خود خودش را. انسان تنها و خموده کم کم به جای خودکشی فیزیکی به سوی خودکشی اجتماعی از طریق اعتیاد کشانده می شود. وقتی که مادر سارا در گفتگوی تلفنی به دوستش می گوید: " خودم! دلم برای خودم تنگ شده!" علاوه بر اشاره به دغدغه های یک مادر که محکوم به عشق فرزندش است به مصائب زندگی امروز اشاره دارد که در آن فردیت آدم ها جلوی پای اجتماع ذبح می شود.
انتخاب شخصیت محوری داستان که دختری معتاد است، اشاره به یکی از معضلات زنان امروز است – چه سارای معتاد و چه مادر سارا به عنوان یک مادر دارای فرزند معتاد- که همواره از دغدغه های کارگردان بوده و هست و از این لحاظ شاید بتوان "خون بازی" را فصل دیگری از زندگی " بانوی اردیبهشت 86" خواند.
افزایش نرخ شیوع اعتیاد در میان زنان و دختران طی سالهای اخیر و نیز در نظر داشتن این واقعیت که اعتیاد زنان به مراتب مخرب تر از اعتیاد مردان می تواند باشد، ویژگی دیگری است که آگاهی سازندگان و نویسندگان فیلم خون بازی از خصوصیات امروزی اعتیاد در ایران را نمایان می سازد.
پژوهش ها نشان می دهند که اعتیاد یک زن در قیاس با اعتیاد یک مرد می تواند بسیار خطرناک تر باشد. زنان پس از آشنایی با اعتیاد به راحتی در معرض سوء استفاده جنسی و متعاقب آن بیماری های جنسی خطرناکی نظیر ایدز قرار می گیرند. از سوی دیگر زنان به عنوان مادران و تربیت کنندگان نسل آتی جامعه با قرار گرفتن در معرض اعتیاد، بنیان بنیادی ترین نهاد اجتماع را سست خواهند کرد. در حالی که وقتی پدر معتاد است در بسیاری مواقع مادر بار زندگی و پرورش فرزندان را نه به دوش بلکه به دندان می کشد.
بنابراین" خون بازی" با انتخاب دختر امروزی معتاد به نوعی نگرانی خود را از نسل مادران فردا یا زن اجتماعی فردا که قرار است رکن اصلی توسعه در هزاره سوم باشد، ابراز می کند.
هر چند به نظر می رسد برغم برگزیده شدن باران کوثری بخاطر ایفای نقش سارای معتاد در جشنواره بیست وپنجم که احتمالا از دیدگاه هنر بازیگری صورت گرفته است، بازی وی از شخصیت یک دختر معتاد در واقعیت کمی دور است. به طوری که بیننده در طول نمایش فیلم هیچگاه فراموش نمی کند که این باران کوثری است که در حال ایفای نقش یک دختر معتاد است نه سارای معتادی که اتفاقا شبیه باران کوثری بازیگرنیز هست. شاید کمی کاهش وزن و مشاهده و مطالعه بیشتر بازیگر و البته نویسندگان و کارگردانان می توانست به بهتر باور شدن نقش سارا در کنار چهره پردازی فوق العاده او کمک کند. نکاتی نظیر، عادات رفتاری معتادان به هرویین یا نحوه استعمال آن. برای مثال، در صحنه ای که پس از تزریق مواد در کنار سارا لوازم تزریق به چشم می خورد، سرنگ 2 میلی گرمی مشاهده می شود که در کنار سارا افتاده است. این در حالی است که معتادان تزریقی اغلب از سرنگ های 5 میلی گرمی برای تزریق استفاده می کنند. همچنین عصبانیت های تکانشی سارا و یا آرام نشستن دوباره او پس از انفیه کردن خاک در درون ماشین نشانه هایی از رعشه ها و بیقراری های زمان خماری هرویین را به همراه ندارد، هر چند فیلمبرداری عالی و مونتاژ بی نقص فیلم در پدید آوردن این فضاها برای مخاطب بسیار مفید واقع شده است.
اداهای سارا و وادار ساختن مادر به اطاعت محض از خواسته های او به خودمحوری و تمامیت خواهی و فرزند سالاری نسل جدید بیشتر نزدیک است تا به بدقلقی های یک معتاد. چه بسیاری از دختران نوجوان امروزی برای بدست آوردن تمامی خواسته هایشان و نه فقط اعتیاد با رفتارهایی این چنین والدین را مرعوب و مغلوب می سازند.
از دیدگاه علت یابی اعتیاد و اشاره به ریشه های اعتیاد نیز "خون بازی" دارای ویژگی های علمی است.
طلاق، بی بند و باری پدر و عدم پایبندی به خانواده، اعتیاد پدر به الکل و احتمالا وابستگی مادر به قرص های اعصاب و روان، همگی پیش آگهی هایی هستند که می توانند علت اعتیاد فرزند شوند. در کنار آن اشاره به ویژگی های کلان شهر نشینی و زندگی مدرن از یک سو و فقر شادی در اجتماع و زرق و برق و مد گرایی نیز از سوی دیگر در خون بازی به عنوان علل اجتماعی زمینه ساز اعتیاد مورد توجه قرار گرفته اند.
در صحنه ای که سارا با آسانسوری شیشه ای وارد پاساژ قائم تجریش می شود و در میان نسل سرگشته و مد زده به جستجوی فروشنده مواد می گردد و با دیدن نیروی انتظامی هراسان پله ها را رو به پایین و اینبار نه با آسانسور بلکه از پلکان به پایین می رود شاید بیانگر فراز و فرود جوان سرگشته امروز در میان مد های عجیب و غریب رفتاری و پوششی نسل امروز باشد که با کابین شیشه ای به استقبالت می آید اما با پلکان سنگی بدرقه ات می کند.
گروه جوانان شاد و آواز خوان در رستوران میان راهی یا پایکوبی جوانان در مینی بوس اردوی شمال نیز اشاراتی گذرا از فقر شادی در میان نسل جوان است که خود زمینه ساز اعتیاد دیروز و علت اصلی گرایش امروز این نسل به مواد شیمیایی و محرک روانگردان است. شاید برای اشارت بهتر بد نبود اگر در ایست بازررسی راه شمال بیننده مینی بوس متوقف شده اردوی شمال راهم در گوشه ای از تصویر می دید. هر چند اکران همزمان "خون بازی" و " اخراجی ها" که از لحاظ فنی و هنری قابل قیاس نیستند، خود شاهدی بر این مدعی است که فیلم دوم تنها با پاسخ به نیاز شادی و خنده مخاطب به راحتی فروش گیشه را به خود اختصاص داده است.
اما انتخاب هرویین به عنوان الگوی مصرف مواد اعتیاد سارا پاشنه آشیل "خون بازی" به شمار می رود.
بسیاری از کارشناسان کاهش تقاضای مواد در کشور معتقدند که فعالیت های کنترل اعتیاد در ایران متاسفانه در مرحله عکس العمل باقی مانده است. این بدان معنا است که سیستم پویا و فعال اعتیاد به عنوان یک پدیده اجتماعی خود را با ویژگی های روزانه اجتماع تغییر می دهد و سیستم کنترل و مبارزه با اعتیاد در پاسخ به عمل این پدیده اجتماعی اقداماتی را صورت می دهد که تنها عکس العمل محسوب می شوند . برای مثال، داروهای روانگردان و به اصطلاح شادی آور بنا به تقاضای بازار مصرف مواد وارد بازار می شوند و چند سالی طول می کشد تا سیستم کنترل و مبارزه این الگوی مصرف جدید را شناسایی و برنامه ای جهت مقابله برای آن تهیه کند.
انتخاب هرویین به عنوان نوع اعتیاد سارا در خون بازی آنهم در سال 86 بسیار دیر و کهنه به نظر می رسد. چنانچه رخشان بنی اعتماد در سالهای 78-1376 خون بازی را می ساخت و در حقیقت به دنبال ساخت مستند "زیرپوست شهر" – که خون بازی از بسیاری جهات وامدار آنست – به طرح موضوع اعتیاد دختران به هرویین می پرداخت، شاید خون بازی می توانست منادی و اثربخش بر یک معضل به روز جامعه باشد.
اما با کمی دقت به ویژگی های اعتیاد امروز می توان فهمید که سیستم تولید و توزیع مواد چند سالی است که پیام فیلم "خون بازی" را گرفته و در صدد رفع معایب کالای خود و راضی کردن مخاطبان جوان خود بر آمده است.
در سالهای پایانی دهه 70 با استقرار طالبان در افغانستان و توقف کشت بهاری و پاییزه خشخاش سال 1379در این کشوراز یک سو، و موج جدید فعالیت های کاهش تقاضای مواد که با تلاش سازمانهای دولتی، بین المللی و مردمی وارد مرحله جدیدی از مبارزه با اعتیاد در ایران می شد و به لحاظ اطلاع رسانی وسیع این نهاد های اجتماعی پیرامون معضلات مواد مخدر به خصوص تریاک و هرویین که الگوی اصلی مصرف کشور در آن زمان به شمار می رفتند؛ همگان انتظار می کشیدند تا در سالهای آغازین دهه 80 و در پی این موج پیشگیری از مواد مخدر با کاهش نرخ رشد معتادان هرویینی و تریاکی مواجه شویم.
این پیش بینی تا حدودی نیز درست از آب در آمد اما گویی سناریوی جدیدی در راه بود. سیستم تولید و عرضه مواد – که با 700 میلیارد دلار سود سالانه سومین تجارت پر سود دنیا محسوب می شود- بیکار نماند تا چند سازمان مردمی خود جوش و سازمان های دولتی با بودجه محدود و بدون برنامه جامع و منسجم تمامی بازار اعتیاد را به کسادی بکشند.
این سیستم که می دید تبلیغ علیه مواد مخدر نظیر هرویین و تریاک درسطح وسیعی گسترش یافته است و سستی و انزوای مواد مخدر، وابستگی شدید جسمانی آن و دیگر اثرات این مواد دیگر برای نسل جوان که به دنبال شادی هرچند کوچک و خالی می گردد و دیگر با مشاهده معضلات تریاک و هرویین تمایل آنچنان به مصرف نشان نمی دهد، بر آن آمد تا مواد جدیدی وارد عرصه نماید تا ضمن رفع معایب و کاستی های مواد قبلی پاسخگوی نیاز مخاطب جوان خود نیز باشد.
از طرف دیگر رویدادهای سیاسی افغانستان و جنگ و نا امنی در کنار آغاز رواج مواد شیمیایی جدید روانگردان نظیر اکستاسی و سایر آمفتامین ها در اروپا زمینه را فراهم ساخت تا سیستم هوشمند عرضه مواد در صدد تغییر الگوی مصرف مواد از مواد مخدر- تریاک و هرویین- به سوی مواد اعتیاد آور محرک – نظیر امفتامین ها و کوکایین- بر آید.
این مواد جدید کاملا در تقابل با مواد مخدر قرار داشتند. سستی مرفین در مواد مخدر تبدیل به توان افزایی و تحرک متاامفتامین ها گشت. انزوا طلبی تریاک و هرویین با اصطلاح شادی آور – اکستاسی – عوض شد و وابستگی شدید جسمانی هرویین در مواد شیمیایی جدید به حداقل رسید هرچند وابستگی روانی مواد جدید چند برابر گشته بود تا مصرف کننده نتواند به راحتی از اعتیاد به آنها دل بکند و مشتری دائمی مواد جدید باشد.
بدین ترتیب، "خون بازی" با نشان دادن اعتیاد به هرویین به عنوان ماده مصرفی شخصیت اصلی داستان نه تنها به مشکل روز مواد اشاره نکرد، بلکه به نوعی مخاطب جوان آشنا با مواد جدید را از انتخاب خود
- درمصرف مواد شیمیایی که به ظاهر مشکلاتش با اعتیاد سارا یکسان به نظر نمی رسد- راضی می کند.
از دیگر نکات ضعف خون بازی می توان به پایان غیرکارشناسانه فیلم اشاره کرد . هرچند پایان بندی نامناسب سالهاست که به سنت در سینمای ایران تبدیل شده است، اما از رخشان بنی اعتماد که فرصت تحقیق در اعتیاد را طی سالهای گذشته داشته است بعید به نظر می رسید تا پایان اعتیاد و درمان آنرا دوباره محدود به دارو درمانی گرداند و بستری شدن چند روزه سارا در خلوت خاله لیلا با تاباندن نور سفید به درمان سارا تبدیل کند.
چنانچه علل اعتیاد را در ابعاد زیستی، روانی و اجتماعی جستجو کنیم و همانطور که فیلمساز با اشاره به مشکلات خانوادگی و اجتماعی سارا و نیز مشکلات وابستگی جسمانی او به این سه مهم اشاره داشت اما به یکباره در پایان فیلم هنگامی که پای درمان وسط کشیده می شود، تنها به دو نوع درمان اشاره می شود. اول نوع درمان پیشنهادی سارا – یابویی یا سقوط آزاد – که بر گرفته از تجارب کارتن خواب ها یا کسانی است که شخصا و بدون هیچ دارویی یا خدمات مشاوره یی و رفتار درمانی به یکباره با قطع مصرف مواد و تحمل چند روزه عوارض جسمانی ناشی از ترک، تصور می کنند که از شر این بیماری جسمی و روانی و اجتماعی خلاص شده اند. نوع دیگر درمان در خون بازی مامن خاله لیلاست که احتمالا ترکیبی از دارو درمانی و قرنطینه به صورت کمپ درمانی است.
"خون بازی" در هر دو نوع درمان، جسم معتاد را هدف اصلی درمان می پندارد، در حالی که بیماری اعتیاد سارا بیشتر سوغاتی طلاق، بورژوازی و سردرگمی نسل جوان امروز است و داستان که در روایت این مشکلات آنهم با به تصویر کشیدن تنها 3 روز از زندگی یک معتاد به خوبی جلو آمده بود در پایان با ارایه درمان بدون اشاره به هیچ تغییری در خانواده یا اجتماع،تنها با قربون صدقه های مادر و قرص ها و مراقبت شبانه روزی خاله لیلا و با پر نور شدن صحنه، سارا آماده پذیرایی از آرش و زندگی جدید می شود.
شاید بهتر می بود تا داستان در مرحله بیان مشکل که از عهده آن به خوبی برآمده بود- البته به کمک دکوپاژ و کارگردانی عالی و فیلمبرداری و تدوین بی نقص- باقی می ماند که بیان درست مشکل خود نیمی از درمان است.
از سوی دیگر، سهل و آسان نشان دادن درمان نظیر آنچه خون بازی به آن اشاره می کند، در شمال خوش آب و هوا و با یک خاله لیلا پیگیر و آن لاین شاید تبلیغی نیز برای اعتیاد باشد که به این راحتی پس از دوران طلایی اعتیاد و وارد شدن به زمان خاکستری آن می توان براحتی با یک سفر شمال از پس آن بر آمد. شاید خاله لیلا سختگیر مجموعه " روزی روزگاری" نیز نتواند این روزها اعتیاد را در مرادبیک معتاد که مردانگی و استقلال برایش عین زندگی بود، درمان کند، چه رسد به خاله لیلا دلسوز و آماده به خدمت که در عصر بچه سالاری و نسل وابسته و بی تفاوت سارا – "نسل آویزان" به زعم خود نسل جدیدی ها- می خواهد از پس اعتیاد در چند روز برآید.
"خون بازی" در مجموع فیلمی بسیار موفق و یکی از آثار برجسته سینمایی سالهای گذشته محسوب می شود که در کنار موفقیت در تمامی سطوح متن، کارگردانی، فیلمبرداری و بازی هنرمندانه، دارای جنبه های اجتماعی و علمی است . موضوعی که می تواند بدعتی میمون در سینمای ایران باشد. "خون بازی"
آشکارا به فیلمسازان دیگر توصیه می کند تا برای موفقیت باید به اندازه کافی به پژوهش و تحقیق در زمینه موضوع پرداخت و تنها با اتکا به تکنیک های فیلم سازی یا بزک جوانان زیبا نمی توان فیلمساز موفق و مسئول شد.
کسب رتبه های نخست معتبرترین جشنواره فیلم توسط "خون بازی" برای فیلمی با موضوع اعتیاد اگر تکنوازی رخشان بنی اعتماد نباشد وتوسط دیگران تداوم یابد میتواند آغاز آشتی دوباره سینماگران با موضوعات روز باشد.
و اما یک نکته بی ربط !
تیتراژ پایانی فیلم هنگامی که به اسامی حمایت کنندگان فیلم می رسد باعث تاسف است که مراکز دولتی نظیر ستاد مبارزه با مواد مخدر، اداره کل پیشگیری مواد سازمان بهزیستی، دفتر پیشگیری از سوء مصرف مواد وزارت ارشاد، اداره کل مبارزه با مواد مخدر نیروی انتظامی، دفتر کنترل مواد و جرم سازمان ملل متحد و...همگی در تیتراژ پایانی غایب هستند و این در حالی است که تمامی مراکز یاد شده
دارای ردیف های بودجه ای و منابع کارشناسی فراوان برای فعالیت های کاهش تقاضای مواد هستند و برنامه های کم اثر و کم محتوای فراوانی هر ساله تحت عناوین تولیدات فرهنگی مقابله با اعتیاد توسط این مراکز با صرف بودجه های کلان تولید می شود!
اشار ه به نام فدا حسین مالکی – دبیرکل وقت ستاد مبارزه با مواد مخدر- به عنوان بالاترین مقام دولتی عرصه مبارزه با مواد -پس از رییس جمهور- آنهم در انتهای تیتراژ فیلم شاهدی بر این مدعی است که هیچ یک از سازمان های ذیربط به یاری فیلمساز نیامده اند و هیچ سهمی در تولید بهترین ساخته سالهای اخیر در زمینه سینمای اعتیاد نداشته اند!
کاش می شد علی "سنتوری" "گاو" بشود!
امیر پیام
ونکوور 10 فوریه 2008
فرقی نمی کند که جمعه شب باشد یا شب یکشنبه، تقاطع خیابان های گرند ویل و رابسون در داون تاون ونکوور هر دو شب آخر هفته را پرازدحام و شلوغ به صبح می رساند. شهری که ساکنان اغلب مهاجرش از دویست اقلیم گوناگون جهان آمده اند و به یکصد و پنجاه زبان صحبت می کنند. در چنین آبادی رنگارنگی و در هیاهوی پر از زرق و برق مدگرایی که با رایحه تند الکل آغشته گشته، شبهای آخر هرهفته نمایشگاه ملل به طور غیر رسمی در خیابانهای پرتردد داون تاون برپاست.
اما این بار قدم زدن در این خیابان برای من و همراهانم با گام های محکم تری همراه است. سرها همه بالا و در نگاه عابران قوم هزار رنگ و آیین به دنبال تایید و تمجید می گردیم. چرا که امشب قرار است شاهد نمایش یک فیلم ایرانی بر پرده سینمایی در این آخرین نقطه های غرب دنیا باشیم. آن هم نه فقط یک فیلم ایرانی معمولی، فیلمی که امضای یکی از دایناسورهای سینمای ایران زیر آن به چشم می خورد: "سنتوری" آخرین ساخته "داریوش مهرجویی".
سنتوری با بازی بهرام رادان، گلشیفته فراهانی، مسعود رایگان، رویا تیموریان و حسن پورشیرازی که پس از ماه های طولانی انتظار- به رغم ممانعت از پخش ان در داخل ایران - اکنون در سینما های آمریکا و کانادا به اکران در آمده است. فیلم داستان نوازنده سنتور و خواننده پاپ است که از بطن خانواده یی مذهبی و خشک مقدس به دامان موسیقی و هنر رمیده است و در دنیای سانتیمانتالی خودش با سنتور خوش نوا، پری مهربان و کبوترهای وفادارش زندگی می کند. اما زخم های کهنه کودکی و نوجوانی او که خود علتش را پندارهای متعصبانه مذهبی پدر و مادرش میداند، او را به رخوت الکل و خرابات اعتیاد می کشاند و دست آخر از ته خط اعتیاد به پنج خط آموزش موسیقی و آوازه خوانی در دنیای کوچک بیماران روانی می رساند.
همزمانی ساخت این فیلم و "خون بازی" رخشان بنی اعتماد- که ماه ها از اکران موفق آن می گذرد- این نوید را می داد که سینمای ایران بالاخره اعتیاد را به عنوان یکی از آسیب های جدی نسل حاضر جامعه ایرانی مورد توجه قرار داده است و کارگردانان مطرح این هنر فراگیر با پرداختن به مقوله اعتیاد قصد دارند تا مخاطبان خود را در اندیشه فرو برده و با حساسیت زایی در این زمینه به نوعی ضرورت پیشگیری از وخامت هر چه بیشتر آن را گوشزد کنند.
دستمایه یی که در هر دو ساخته بیشتراز آنکه پرداخته شود، دستمالی می شود. مهرجویی که عمیق شدن در هزارتوهای اندیشه شخصیتهای آثارش از حداقل تخصص های سینمایی اوست و خلق آثار ماندگاری همچون "گاو"،"هامون"،"پری" همگی مرهون ظرایف موشکافانه او در شخصیت پردازی قهرمان های مغموم فیلم هایش بود، گویی این بار به هر دلیل مگویی از نزدیک شدن به شخصیت امروزی معتاد ایرانی بازمانده و با همان باورهای رایج جامعه ایرانی از معتاد کنار آمده است.
واقعیت این است که مشکل اصلی اعتیاد در ایران تا حدودی همان است که علی بر اثر آنها معتاد شده، ولی اکثر معتادان ایرانی داستان اعتیادشان با علت اعتیادشان یکی نیست. تعصب های مذهبی از یک سو و بی قید و بندی مرضی، سخت گیری های امرانه و آزادی های بی حد و حصرخانواده ها در تربیت فرزندان، پدیده رفاه زدگی در میان خانواده های متدین که نسل جدیدی از خانواده های ایرانی را با صفت بورژوازی مذهبی پدید آورده، در کنار سایر عوامل اجتماعی از اصلی ترین علل شیوع روزافزون اعتیاد در میان نسل جوان ایرانی است. اما در سنتوری مهرجویی، آنجایی که داستان می خواهد عواقب اعتیاد را به تصویر بکشد و یا علی معتاد را از حلقه اجتماع بیرون بیاندازد و به جمع معتادان خیابانی نظیر خودش بیافکند با ضعف اصلی خود روبرو می شود. پرسه ای کوتاه در میان کارتن خواب ها یا ساکنان پاپتی خرابات پایتخت، به خوبی نشان می دهد که معتادان ته خطی وخیابانگرد تهران بیشتر جوانان زیباروی و گاها تحصیل کرده و باهوشی هستند که با پرگار زمانه نچرخیده اند و از دایره روزگار بیرون افتاده اند. آنان کمتر شبیه کارگران ساختمانی بجا مانده یا بیماران روانی رها شده در خیابانها هستند - شخصیتی که اغلب معتادان خیابانی فیلم " سنتوری" به آن نزدیکترند - و علی سنتوری در میان آنها تنها شاهزاده یی بخت برگشته می نمایاند که در این صورت مشکل علی مشکل جوانان ایرانی نخواهد بود و تنها مشکل یک جوان ایرانی تلقی خواهد شد.
از طرف دیگر، نوع مواجهه با اعتیاد به الکل و اعتیاد به مواد اعتیاد آور در داستان سنتوری، می تواند به نوعی بد آموزی های خاص خودش را داشته باشد. برای مثال، علی سنتوری که ابتدا به الکل وابسته است، چند دفعه بر اثر زیاده روی در مصرف الکل بیهوش می شود و هر بار با اندک آب خنکی به هشیاری کامل باز می گردد. چنانچه پیام غیر مستقیم فیلم در این نکته دقیق تر مورد توجه قرار گیرد، می تواند آموزش منفی برای مخاطب جوان به همراه داشته باشد. بدین ترتیب که، می توان تا سرحد مرگ الکل نوشید و دست اخر نیز با خنکای آب سردی به هشیاری عادی بازگشت.
همچنین ترک یابویی یا سقوط آزاد (اصطلاح رایج معتادان برای ترک جسمانی سریع و بدون دارو) در بخش انتهایی فیلم که تنها با چند آمپول نالتروکسان به عنوان خنثی کننده مرفین داخل خون مزین شده است، در کنار روانشناسی که گویی لال و گنگ به نظر می رسد – که این با جمود و یخ زدگی کامل محمد سلوکی بازیگر نقش روانشناس در نخستین بازی سینمایی اش صد چندان شده است- همگی ناقص ترین نوع درمان اعتیاد را بازگو می کنند. درمانی که ترک جسمانی و دارو محور را مرکز توجه قرار داده است. این در حالی است که کارگردان در طول فیلم علل اصلی اعتیاد علی را در میان خانواده و جامعه دنبال می کند، ولی به هنگام درمان به یکباره علل شکل گیری بیماری فراموش می شوند و دردی که برخاسته از نقص کارکرد جسمی نیست، تنها با تمرکز بر جسم معتاد برطرف می شود. نا امید تر کننده این که، در مرحله بازتوانی و جامعه پذیری درمان اعتیاد که تلاش می شود تا معتاد با کسب مهارت های اجتماعی به طرزی سازگارانه به دامان جامعه بازگردد، معتاد بهبود یافته مهرجویی با مهر تایید روانشناس خموش مرکز درمانی، به اقامت دائم در ناکجاآباد بیمارستان روانی بسنده می کند و از ته خط اعتیاد به پنج خط آموزش موسیقی می رسد و از بازگشت به جامعه و زندگی سالم در یک شرایط طبیعی صرف نظر می کند. این نکته در صورتی اشتباه نخواهد بود که بیمارستان رویایی مهرجویی برای اقامت دائمی تمامی معتادان خواستار بهبود جای خالی داشته باشد. در حالی که ظرفیت های موجود بیمارستانی برای بستری شدن معتادان و بهره مندی از ساده ترین مرحله درمان اعتیاد که همانا ترک جسمانی اعتیاد است، به قدری محدود و نامناسب است که اگر روزگاری فقط همان 2 میلیون معتاد رسمی اعلام شده در ایران ( منابع غیر رسمی آمار معتادان را تا دو برابر آمار رسمی دولت تخمین می زنند) تصمیم به آغاز درمان بگیرند، به نفر آخر چهل سال بعد تخت خالی یا نوبت استفاده از خدمات خواهد رسید.
به هر صورت، سنتوری که به نظر می رسید همرا با خون بازی فصل جدیدی از سینمای حساس به مسائل جاری اجتماعی را بدون توجه به شاخص های جشنواره های برون مرزی رقم خواهد زد، بخاطر دغدغه های گیشه، خطوط در هم باف همیشه قرمز، و توجه ناکافی به مشخصه های امروزی اعتیاد از نوع ایرانی آن در پرداختن به موضوع اعتیاد، خمار می ماند و زخم اعتیاد را که تا نزدیکی های قلب ریشه کرده فقط در سطح پوست معاینه می کند و با یک پماد سالیسیلات* سر و ته قضیه را تمام می کند.
از سالن که خارج می شوم یک لحظه دلم هوای سینمای عصرجدید را می کند و گویی وارد هیاهوی شلوغ خیابان ولی عصر در یک غروب پنج شنبه شده ام. غیر از چند ایرانی دیگر که با هم از سینما خارج شدیم صدای مفهوم دیگری به گوشم نمی رسد. باز هم میان هجاهای بیگانه ی زبان های مختلف گیر افتاده ام. گویی در لحظه نازل شدن خشم خداوند بر نمرود به دنیا پرتاب شده ام. ای کاش علی"سنتوری" "گاو" بود تا من هم مثل لحظات قبل از وارد شدن به سینما در این "هامون"** با غرور بیشتر قدم برمی داشتم.
#
* اشاره به دیالوگ متن فیلم است که علی سنتوری برغم زخمی، خمار و تنها ماندنش فقط سراغ پماد سالیسیلات را از همسر گریزانش می گیرد.
** اشاره به فیلم "هامون" ساخته داریوش مهرجویی 1368.
MIND THE GAP, PLEASE
امیر پیام
اشتباه بزرگ من این بود که اولین شبگردی خودمواز تقاطع خیابان Main و Hasting
سحر که دوهفته پیش از لندن برگشته بود گفت: بعضی از ایستگاه های مترو لندن طوری احداث شدن که ایستگاه پیچ خورده و یک فاصله غیرمتعارف بین سکو و واگن مترو پدید اومده. برای اینکه مردم مراقب باشند، بلندگو دائما اعلام می کنه که مراقب فضای خالی میان سکو و مترو باشید و این به اختصارمی شه: MIND THE GAP این جمله تو لندن خیلی معروف شده و به همین خاطر بروی هدایای توریستی
- شما بخوانید سوغاتی – این جمله رو نوشتند.
پیش خودم گفتم: عجب! اشتباه رو خودشون تو ساختن ایستگاه انجام دادند، حالا از جمله یادآوری کننده این اشتباه هم پول در می یارن! به این می گن از آب کره گرفتن!
دو، سه روز اول رو که گیج بودیم. البته این گیجی کمترش مربوط می شد به تغییر ساعت بیولوژیکی بدن- اما به همه گفتیم بیشترش از این بود!- و بیشترش مربوط می شد به هاج و واج بودنمان از نخستین روزهای اقامت در این کلان شهر و این جماعت غریب!( شما جای "ب" و "ی" واژه "غریب" رو عوض کنید بیشتر معنی می ده).
خلاصه شب یکشنبه رسید و قباد گفت که اگر می خواهید هر چه زودتر بروید زیر پوست این شهر، شال و کلاه کنید تا بریم. با دو دولار و بیست وپنج سنت- بعد از بیست وپنج سال- دوباره سوار اتوبوس شدیم و رفتیم تا از مرز نیمه شب بگذریم.
برای من که ده سال گذشته در ایران رو به مبارزه با اعتیاد در انجمن های مردمی گذشته بود و عادت داشتم به دیدن معتادان خیابانی و کارتن خواب ها، دیدن بی خانمان های ونکوور زیاد عجیب نبود. غیر از اینکه زبون اونها رو نمی فهمیدم و اینکه دخترها و زنان جوان با آرایشهای غلیظ یا لباسهای کثیف کمی متعجبم می کرد. نه اینکه در ایران چنین مواردی ندیده بودم، بلکه به این دلیل که این بخش از اعتیاد در ایران زیرزیر پوست شهر زندگی می کنه و اینقدر زل و براق تو چشم نمی زنه! شاید هم اینطوری بهتر باشه. چرا که هر چی زخم در سطح باشه التیام پذیرتره و هرچی به عمق میره و ناپیدا می شه، لاعلاج تر!
از خانه هایی مخروبه یی که بی خانمانها جلوی آنها پرسه می زدند گذشتیم و در خلوتی شهر از هیاهوی شب جمعه- ببخشید شب یکشنبه- خیابان رابسون سر در آوردیم.
در فرودگاه فرانکفورت که پرسه می زدیم تا زمان بین دو پرواز- شما بخوانید GAP - را هدر دهیم به
شیرین که محو تنوع و نقش و نگار شیشه های مشروب شده بود گفته بودم:" کی می خواد این همه مشروب رو بنوشه؟!" و حالا می دیدیم که چه کسی اون همه مشروب رو یکشبه نوشیده.
چینی ها رو همیشه با رژیم غذایی سالم و عمر طولانی و موهای پرپشت - این آخری برای من همیشه با یک نوستالژی نسبت به موهایی که دیگه ندارمشون همراه بوده- دیده بودم و این تعداد نوجوان مست و نیمه برهنه با اکثریت آسیایی برای من و دوربین قباد معنای تازه یی داشت. یاد جمله ته زیر سیگاری افتادم!
قبل ساعت یک و نیم باید سوار می شدیم تا اتوبوس رو از دست ندیم و از خرید دوباره یک بلیط 2000 تومانی هم صرفه جویی کرده باشیم. اتوبوس پر بود از جوانهایی که گرمای سرشون مانع از این می شد تا سرمای تنشون رو متوجه بشن. روبرویم پسری تنومند و فربه با رایحه تند الکل ایستاده بود و گفت: امشب از کار اخراج شدم و شروع کرد با دو دخترک چینی کنار من گپ زدن( اشتباه نکنید! این گپ با اون گپ خیلی فرق داره و این گپ اصلا هم بد و خطرناک نیست. تا باشه از این گپ ها باشه).
مکالمه بین نوجوانها مخصوصا اگر با لهجه انگلیسی- آمریکایی باشه، برای من همیشه غریب و نامفهوم بوده و به غیر از شبه جمله ای که دوستم گفته بود بین نوجوانها زیاد تکرار می شه که عبارت است از:
Actually, you know
فقط یک جمله از مکالمه همراهانمان جلب توجه می کرد. پسر اخراج شده از دخترچینی پرسید: شما چینی هستید؟ و دختر چینی گفت: ! Actually, I dont know نمیدانم چرا به یاد جمله ته زیر سیگاری افتادم!
از اون شب به بعد هر وقت توی اون زیر سیگاری سیگارمو خاموش می کنم، مواظبم تا خاکسترهای
سیگار روی جمله رونپوشونن!
ونکوور5 اکتبر2007
طرح تکفیر ارباب رجوع
امیر پیام
شلوار نارنجی اش نشان می داد که هنوز وامدار شهرداری است. شلوار بقدری گشاد بود که کمربند چرم ورنی لبه های آنرا مثل سر گونی جمع کرده و به لباس کار آبی رنگی - که نشان شرکت مسافرتی " سیر و سفر" را با علامت دو پیکان که هر کدام به سویی مخالف نشانه رفته بودند- پیوند می داد. زیپ شلوار خراب و طبق معمول سنجاق قفلی حافظ آبروی یک مرد شده بود.
دفترچه بیمه که با جلد قرمزمشمایی حفاطت می شد، در دست زن اسداله بود. لاغر، با عینک ته استکانی و موهایی که با حنا رنگ شده بودند . پیرزن فکر می کرد که مردم رنگ موهایش را با رنگ موی شرابی مد روز اشتباه می گیرند. ابروهای به هم پیوسته که احتمالا چند ماه پیش نازک تر بوده ، پر بود از موهای سفید و سیاه وکوتاه و بلند که اعتماد بنفس زن را حسابی گرفته بود. دائم از اسداله دوری می کرد و با صدای دورگه اش بر سر شوهر فرتوتش - که بیشتر به پدرش می مانند نه همسر- سرکوفت می زد: " تو منو کشوندی اینجا! اینا که کار آدمو انجام نمی دن! همش نشستن و با تلفن حرف می زنن یا با هم دیگه ... می زنن!"
مشخص بود که اکرم از اینکه دیگران فکر کنند او همسر اسداله سوپور است، بسیار وحشت داشت و با مانتو و روسری وبزک و دوزکی که کرده بود سعی داشت خود را از طبقه اجتماعی دیگری معرفی کند. اسداله که سواد نداشت، التماس زن می کرد تا پیگیری کند و ببیند سابقه 10 سال بیمه او از اهواز آمده یا خیر! متصدی بایگانی از اکرم پرسید:" امرتون چیه؟" اسداله گفت: " میخوام ببینم سابقه بیمه من از اهواز اومده یا نه!" خانم متصدی به اکرم پاسخ داد:
" برید از دبیرخانه شماره نامه یا رسید بیارید تا من بگردم، گفتید اسمش چی بود؟" . اکرم که دنبال بهانه می گشت تا به اسداله غربزند، با خشم به زن گفت: اسداله مهاجر وطن.
من که نیم ساعتی می شد منتظر پیدا شدن پرونده ام بودم، بی اختیار خنده ام گرفت و اکرم با عصبانیت به سمت من برگشت، اما نمی دانم چرا لبخند زد! مهاجر وطن. این دیگرچه فامیلی است؟! جمع اضداد است. مهاجر کسی است که ترک وطن کرده، مگر می شود در وطن بود و مهاجر بود؟
اکرم در حالی که از پشت عینک ته استکانی اش به اسداله چشم غره می رفت، تند تند به سمت پله های طبقه دوم راه افتاد و اسداله با قامت خمیده اش – که معلوم نبود از گذشت زمانه خم شده یا تعظیم کردن های مکرر- به دنبال او روانه شد.
***
وقتی که آقای صمیمی با احترام معرفی نامه بیمه خبرنگاران را به دستم داد و خانم تقوی با لبخند همیشگی اش - که نشان از احترام او به اعضای انجمن صنفی روزنامه نگاران ایران بود- بدرقه ام کرد، پیش خودم فکر کردم ؛ زیاد هم بد نشد که به جای روانشناس ، خبرنگار شدم! با خود گفتم برای خبرنگاران ، بیمه شدن به همین راحتی است و حتما در شعبات بیمه نیز افرادی مثل صمیمی و تقوی منتظر هستند تا دفترچه بیمه من و مهمتر از آن ، دفترچه بیمه مادرم را - بالاخره پس از هفت سال سابقه خبرنگاری- صادر کنند.
گام اول برای بیمه ، وارد شدن به شعبه 20 تامین اجتماعی در خیابان پیروزی نرسیده به پرستاربود. نمی دانم چرا هر چیزی که به خیابان پیروزی و چهارراه کوکاکولا مربوط می شود، مرا به یاد انقلاب می اندازد! شاید به این خاطر که پیروزی نهایی در روزهای 19 تا 22 بهمن 57 در همین خیابان اتفاق افتاد. همافرهای نیروی هوایی و تسلیحات در آن روزها با باز کردن در اسلحه خانه به مردم اسلحه دادند و مردم با تشکیل سنگرها سر هر کوی و برزن به مبارزه مسلحانه با گارد نیمه جان شاه پرداختند. جمع کردن ملحفه و بطری خالی و یاد درست کردن کوکتل مولوتف به خیر! حتما به همین خاطر است که من پیشرفت و کیفیت دستاوردهای انقلاب را در نقطه ای از شهر که با نام پیروزی و خیابان نبرد نام گرفته، جستجومی کنم .
نامه ای را که باسربرگ صندوق حمایت از نویسندگان و هنرمندان است، با افتخار به دست خانم متصدی بخش بیمه مشاغل آزاد و اختیاری دادم. گفت: بده دبیرخانه طبقه دوم تا شماره شود. خانمی که نامه ها را وارد می کند در کنار کیبورد کامپیوترش گل یاس خشک شده ریخته و با روان نویس قرمز نامه ها را شماره می کند. حتما با بوی یاس ها کار خود را خوش رنگ و بومی کند. دوباره طبقه اول . مسئول امور بیمه شدگان امضا ی دیگری می کند. چند فرم را باید پر کرد.
آقا چند نفر تحت تکفل دارید؟ همسرم و مادرم. اما شیرین قرار است تااز طریق خانه هنرمندان خود را بیمه کند، پس فقط می ماند مادرم که به اصرار او اینجا هستم. پس بنویسید و امضاء و انگشت بزنید که همسرتان را نمی خواهید بیمه کنید. ای به چشم! حالا این نامه را می فرستیم شعبه 13 تا سابقه بیمه شما که قبلا در جمعیت مبارزه با اعتیاد بوده، به این شعبه بفرستند. در این فاصله هم که نامه می آید شما و مادرتان می روید کمیسیون پزشکی تا مدارکتان تکمیل شود. دوباره دبیرخانه، امضای مسئول امور بیمه شدگان، امضای رییس شعبه و ثبت اندیکاتور و...
مادر را باید برای معاینه ببرید بیمارستان شهید لواسانی در سرخه حصار و خودتان هم به درمانگاه تامین اجتماعی در سه راه آذری بروید. مبلغ 97200 ریال هم به بانک رفاه کارگران واریز کنید . امر دیگر؟ فعلا همین!
گرمای امسال واقعا نوبره! تازه هنوز 14تیر هستیم و تا تابستان واقعی خیلی مانده. بیمارستان لواسانی پر است از مراجعه کنندگان شهرستانی . چرا همیشه در بیمارستان مریض ها از راه دور آمده اند. مگر ژیگول های پایتخت مریض نمی شوند. آزمایشگاه تا ساعت 11 کار می کند و ما با یک ربع تاخیر دوباره باید بیاییم. البته ما که نه! فقط مامان . چون من باید برم سه را آذری در غرب تهران و مامان باید تنهایی بیاد . چون بیمارستان لواسانی در شرقی ترین نقطه تهران است.
سه راه آذری پر است از بوی مرغ و پرنده های خانگی . بیچاره ساندویچ فروشی کنار مرغ فروشی اصلا مشتری نداره. چون بوی گند مرغ ها همه رو فراری می ده. درمانگاه شماره 17 تامین اجتماعی اینجاست. طبقه سوم. خانمی که با محبت و خوشرویی با مراجعان برخورد می کند، نامه آزمایش خون و ادرار و نوار قلب را بدستم می دهد و برای کمیسیون پزشکی هم یک هفته بعد نوبت مشخص می کند. کار او نیز یکنواخت و تکراری است اما مثل آن یکی که گل یاس روی میز کارش بود، خوش برخورد و سرزنده است. عجب! ما فکر می کردیم کار خبرنگاری با هیجان و استرس از پشت میز نشستن و یک کار را 30 سال تمام تکرار کردن بهتر و بیشتر به زندگی رنگ و بو می دهد!
7500 تومان برای آزمایش. آزمایش خون به سرعت انجام شد و خانم پرستارخون من را به شیشه کرد و یک ظرف به دستم داد شبیه جای فیلم عکاسی برای آزمایش ادرار. صف دستشویی طولانی است و منتظران مشغول به شوخی با کسانی که در دستشویی هستند. دستهایم را با وسواس و چند بار می شویم و وارد بخش آزمایش قلب می شوم. متصدی برگه آزمایش را می گیرد و با ناراحتی می گوید: چرا خیس شده؟ او می داند که همه بعد از آزمایش ادرار پیش او می آیند. اما شاید نمی داند که این مراجعان نیز ممکن است مانند او در شبانه روز چند باری دستهایشان را با آب و صابون بشویند. شماره 42 مال من است. یک ساعتی هم برای نوار قلب باید نشست. قاسم شماره 39 بود. جثه کوچک و نهیفش نشان می داد که اعتماد بنفس کمی هم دارد. آقا تو این مملکت اگر مجیز رییس رو گفتی که هیچ! اگر مثل ما قیافه نداشتی و اخمالو باشی ، از سر خودشون بازت می کنن. ماهی 50 تومان می دادند و مثل یک کارمند بانک ازم کار می کشیدن. صندوق قرض الحسنه کار می کردم. از کجا می آوردم 70 تومان کرایه خونه و خرج زن وبچه رو . تازه بیمه هم نبودم. وقتی هم به رییس گفتم حداقل منو بیمه کنید، عذرمو خواستن! حالا رفتم بازار با دیپلم دارم پادویی می کنم و اومدم تا خودم رو بیمه 40 درصدی کنم.
تو دلم گفتم. قاسم جان فکر کردی دیپلم خیلی مدرکه! بنده با دوتا فوق لیسانس و هفت، هشت، ده تا مدرک دیگه از سازمان ملل و ریاست جمهوری و... بعد از 7 سال کار خبرنگاری نشستم بغل تو! تازه آقای نوار قلبی هم فکر می کنه من بعد از دستشویی دستهامو نمی شورم.
چسب نوار قلب را که کند، تازه فهمیدم نوار قلب هم کشکه! چون در تمام مدت آزمایش و قبل از اون تو فکر اسداله و قاسم و البته خودم بودم،اما نوارم هیچی نشون نداد. شاید هم قلب من پوست کلفت شده!
هفته بعد نوبت کمیسیون پزشکی بود. یکی یکی پرونده را به دستمان می دادند و می رفتیم توصف. آزمایش بینایی. بعد دوباره تو صف تا نوبت دکتر داخلی بشه. سلام خانم دکتر. سیگار می کشی . خیلی کم. بگیر برو.
دوباره تو صف دکتر جراحی. دستهات رو بزار رومیز. ببر بالا. قشنگ ببر بالا. جراحی نداشتی؟ نه. نقص عضو؟ نه. برو به بعدی بگو بیاد.
از بچگی اونچیزی که حال منو خوب می کرد، بیشتربرخورد ولبخند دکتر بود نه دوا وآمپول. اما این روزها دیدن دکترها حالم را بهتر نمی کند. دیگر فرق زیادی بین چهره اونها و بسازو بفروش ها یا دلالان ماشین وجود ندارد. هر سه دکتر حتی به چشمان ما نیز نگاه نکردند! البته چرا دروغ بگویم . یکی از اونها نگاهی کوتاه به چشمها می انداخت. چون دکتر چشم پزشک بود.
***
50 روزی از تابستان گذشته وهنوز هوا گرمتر می شود. پریروز روز خبرنگاربود .
سرکارخانم فکر میکنم که مدارک من بالاخره برای صدور دفترچه کامل شده باشه.
پروندتون رو از بایگانی بگیرید. خانمی که متصدی بایگانی فنی بود، حسابی عرق کرده بود، ولی سعی می کرد تا با خوشرویی به مراجعان جواب دهد. مقصر او نبود اما پرونده من معلوم نبود کجا افتاده بود که 45 دقیقه طول کشید تا پیدا شد. روی صندلی چوبی که نشسته بودم، روبرویم آقا و خانمی بودند که پشت میز کارشان نشسته و باموبایل هاشون ور می رفتند. به نظر می رسید، رتبه آنها از سایرین بالاتر بود، چون کار خاصی نمی کردن غیراز تنظیم موبایل هاشون.
اسماعیل قد بلند و قوی هیکل بود. اما عصای دستش و لرزان راه رفتنش نشان می داد که از یک حادثه نیمه ای از جان سالم به در برده. یک سال و نیم بیشتره که دنبال از کارافتادگی ام هستم. تا بحال 10 بار کمیسیون رفتم.اما هنوز ماهی یکبار باید بیام اینجا و پرونده ام روپیگیری کنم.
بالاخره پرونده من پیدا شد، و خانم متصدی بیمه مشاغل آزاد و اختیاری از دست من پوشه سبز رنگ رو گرفت. فتوکپی شناسنامه. بفرمایید. اصل شناسنامه. بفرمایید. نامه کمیسیون پزشکی. بفرمایید. نامه مادرتون. بفرمایید. فتوکپی شناسنامه مادرتون. بفرمایید. اصل شناسنامه مادرتون. بفرمایید. خب! همسرتون چی می شه؟ اون از طریق خانه هنرمندان خودش بیمه می شه. مدرکی دارید. مثل دفترچه بیمه مستقل اون . نه. ولی اگر ببینید، یک ماه و نیم پیش که اومدم پیشتون امضاء و انگشت زدم که اون تحت تکفل من نیست. آقا باید یا مدرک بیارید که اون خودش روبیمه کرده یا اینکه اونهم فعلا بیمه بشه تا بعد که کارش آماده شد بیاد و مستقل بشه. خانم اون هم با من شروع به پیگیری کرده اما هنوز نامه اولش از خانه هنرمندان نیومده. پس یا باید صبر کنی تا اون هم کارش درست بشه یا دفترچه اش رو بیار تا اون رو هم بیمه کنیم. کاشکی همون یک ماه و نیم پیش به من می گفتید. ما به همه می گوییم. اما به من نگفتید. خانم پس چرا امضاء و اثر انگشت گرفتید. آقا آدرستون چیه؟ تهرانپارس. پس چرا اصلا این شعبه اومدید. چرا آدرستون رو اعلام نکردید. خانم من همه چیز را در فرم نوشتم. از همسرتون جدا زندگی می کنید. خیر. پس دفترچه اونو بیارید. چرا 50 روز پیش نگفتید تا اون رو هم با مامانم ببرم کمیسیون . حالا دوباره باید از اول شروع کنم. آقا ما به همه می گیم. اما به من نگفتید. خب حالا داریم می گیم . بیخود میکنید الان می گید. یک ماه ونیم وقت ما هیچ!
از آنطرف اتاق یکدفعه آقایی که با موبایلش بازی می کرد داد زد: بیا اینجا ببینم چی می گی؟ گفتم: به تو ربطی نداره. نمی دانم چطور شد که به سرعت از پشت میز کارش بلند شد و بدون مقدمه، دو دستی زد تخت سینه من. خنده ام گرفته بود. او داشت منو به بیرون از اطاق پرت می کرد ومن که شناسنامه ها و مدارک دستم بود، با بهت به او نگاه می کردم. 10 متری منو هل داد و کرد تو اتاق مسئول واحدشون. من تازه تازه داشتم متوجه می شدم که دعوا شده. بین من و اون مرد. نفهمیدم چطور شد که یکدفعه رییس کل و همه کارمندان ریختند تو اتاق و گفتند: مردیکه بی ادب. مردی که مرا زده بود به رییس گزارش می داد که این یارو به زن من فحش داد. فحشی که من نمی توانم به زبان بیاورم. جای سکوت نبود. گفتم: آقای رییس بعد از یک ماه و نیم تازه به من می گوید: برو مدارک خانمت را بیار تا بره کمیسیون پزشکی . وقتی هم گفتم که چرا اون موقع نگفتید! گفت حالا داریم می گیم. من هم گفتم: بیخود کردید الان می گید...این همون فحشی است که آقا روشون نمی شه بگن.
آقای رییس گفت: او کارمند خوب منه، حتما راست می گه. آقای رییس ؛ کارمند خوب هم اشتباه می کنه . نه آقا شما بی ادبی کردید و شوهر ایشون هم عصبانی شده. دیگر جای مکث نبود. چون لباس اسپرت تنم بود و از ورزش اومده بودم، همه حضرات فکر می کردن که اوباش و بی سوادم. گفتم : آقای رییس من بی ادب نیستم. از کارمندان دیگرتان بپرسید، الان 2 ساعت که تو شعبه هستم به کسی بی احترامی نکردم؟ بی سواد هم نیستم که از امور اداری سر در نیارم. خبرنگارم. مثل اینکه آتش به جان رییس افتاده باشد. پرونده مرا به گوشه ای پرت کرد و گفت : برو هر غلطی می خواهی بکن. شما خبرنگارها فکر می کنید که همه باید دست به سینه شما باشن!
من که تا آن لحظه نگفته بودم خبرنگارم و نامه معرفی هم چیزی را نشان نمی داد ، می خواستم با معرفی کردن خود از داغ اوباش بودن فرار کنم، اما خرابکاری کردم و اینبار با لقبی بدتر از اوباش خود را معرفی کردم؛ خبرنگار.
به نزد رییس شعبه رفتم و نام دو نفر کارمندش را پرسیدم و از شعبه زدم بیرون. در راه پله اسداله را دیدم که باز اکرم را با خود آورده بود. خنده ام گرفت. چه فامیل با معنایی داشت .اسداله مهاجر وطن ! درست که نگاه کردم دیدم افرادی با فامیلی های مشابه آنجا زیادند. از چهره هایشان می شد خواند که همگی مهاجر وطن هستند.
#
من می خرم، پس هستم!
امیر پیام
برداشت اول ( اواخر دهه 60)
پرسپولیس در 30 سال گذشته فقط یکبار قهرمان آسیا شد و تنها 80 هزار نفر در آن روز فینال میان این تیم ایرانی و المحرق بحرین را تماشا کردند! این مسابقه هیچوقت از تلویزیون پخش نشد و تک گل محمد حسن انصاری فر که با دوربینی از طبقه دوم ورزشگاه آزادی فیلمبرداری شده بود ، فقط یکباراز اخبار ساعت 19 پخش شد. دوربین با نمای بسیار باز و با فاصله از این دیدار تصویر برمی داشت ، مبادا نوشته روی پیراهن بازیکنان پرسپولیس نمایان شود. این نخستین باری بود که روی پیراهن بازیکنان تبلیغ می شد و این کار - مطابق معمول - با سیاست های صدا و سیما در تعارض بود.
برداشت دوم ( اوایل دهه 80)
بازی پرسپولیس – استقلال نه تنها با نیم ساعت تبلیغ قبل و میان دو نیمه پخش
می شود، بلکه امتیاز پخش آن نیز متعلق به یک شرکت تجاری از سرزمین چشم بادامی هاست . بینندگان رسانه ملی که بودجه اش را بیت المال و البته گوشه فیش برق و کمی هم درآمد تبلیغات (!) تامین می کند ، باید امیدوارباشند تا شاید یکی از
" کیم" های دوقلوی کره ای پولی بدهد و پخش برنامه با دعوت این شرکت آغاز شود. در حین پخش مسابقه نیز در گوشه بالای تصویر یک خرس گنده آویزان است، که گویا نشان تبلیغی یخچال فریزر است و در پایین هم یک عقاب ترسناک برای صبحانه مقوی تبلیغ می کند. صفحه تلویزیون شبیه راز بقا شده ، به ویژه وقتی که بازی به خشونت کشیده می شود!
برادشت سوم ( همین روزها)
آرش در شهرک امید یک سوپر فعال و مد روز دارد. آقا! موفقیت در کسب و کار بستگی به زرنگی کاسب در شناسایی مارک های جدید مواد غذایی دارد. فقط کافی است تلویزیون یک نوع ماکارونی یا بستنی جدید را تبلیغ کند؛ از فردای آن روز مشتری ها فقط آن مارک را می خرند و بس! منیر خانم برای خرید سرکه خرما به سوپر آمده و می گوید که عروسش فواید این نوع سرکه را از تلویزیون شنیده.
بهناز فقط لباس مارک دار می پوشد و خرید لباس و کفش بی نام و نشان را بی کلاسی می خواند.
سوار ماشین می شوم تا به گوشه ای دیگر بروم و گفتگو کنم. تابلوهای عظیم تبلیغاتی اتوبان را احاطه کرده اند . وسعت برخی از آنها دو برابر آپارتمان 60 متری ماست. رادیو روی شبکه پیام است. تبلیغات بعد از پخش خبر. "... ببین اصغر آقا ! برات زن نگرفتم که دیر سر کار بیای! آخه اوستا! آخه نداره ... ! " و بالاخره ماجرا با تبلیغ خرید فرش پایان می یابد. من متحیرمانده ام! "برات زن نگرفتم!" یعنی چه؟ یعنی زن اسباب بازی یا وسیله ای است که اوستا برای لطف در حق شاگردش گرفته؟! و شاگرد بی جنبه نیز بخاطر سرگرم شدن با اسباب بازی جدیدش ، دیر سرکار آمده ! آنهمه وسواس برای تبلیغات روی لباس پرسپولیس با این شعار که " ... مگر انسان تابلوی تبلیغاتی است که روی سینه اش مارک بچسباند و... " و اینهمه بی توجهی به زن!
گفتگو بی گفتگو! به خانه که می رسم صدای تلویزیون بلند است. در تبلیغ دیگری خانم هود را خاموش و آقای منزل را به شام دعوت می کند. آقا در آشپزخانه پشت میز نشسته و روزنامه می خواند! دست به سیاه و سفید نمی زند و زن سرپا کار می کند. عجب تبلیغ آموزنده ای! آقایان در آشپزخانه فقط می نشینند و روزنامه می خوانند تاشام حاضر شود.
یک تیزر دیگر:" خانم این شکلات صبحانه چقدر خوشمزه است و..." آقای خانه با عجله به سر کار می رود اما خانم در خانه می ماند و برای اقا لقمه می گیرد. این یعنی زن محور توسعه پایدار!
... واما یک تبلیغ فرهنگی ! آموزش استاندارد. مادر به کودک لیست خرید را می دهد. در میان فهرست خرید چیپس و پفک خودنمایی می کنند! اغذیه بدون ارزش غذایی در میان آموزش مفهوم استاندارد به عنوان اجزای اصلی سبد غذایی خانواده گنجانده
می شود. پیرزن از کودک در حال خرید یاد می گیرد که استاندارد مهم است.
" چی مادر جون"..." استاندارد" ..." چی ؟ " ... " استاندارد مادر" واژه استاندارد برای پیرزن ناآشنایی می کند. حق با اوست چطور با مفهومی آشنا شود که واژه آن هنوز به زبان فارسی ترجمه نشده است.
یکی از بانک ها واحد کیلومتر را برای شمارش پول جوایز قرعه کشی انتخاب کرده است. تمثیل جالبی است ! بی ارزشی پول را بهتر بازگو می کند و رویای سپرده گذاران همانند همان بادکنک ها یی است که در تبلیغ بانک به هوا می روند.
بانک دیگر که اعتماد مردم را سرمایه خود می خواند از سرمایه گذاری این بانک در صنعت، کشاورزی و طرح های اقتصادی به کمک سپرده های مردم می گوید. راستی وقتی می شود به سپرده ها به طور متوسط کمتر از 15 درصد در سال سود داد و در عوض با دادن وام بیش از 25 درصد سود دریافت کرد، چه نیازی به سرمایه گذاری وجود دارد. چرا بانک های ما به این موضوع توجه نمی کنند!
یک بانک دیگر1000 دستگاه 206 و 1000 هزینه حج تمتع و هزاران جایزه دیگر را با افتخار اعلام می کند! چقدر هزارتای اول با معنویت هزارتای دوم قرابت داشت!
خودروی ملی مدل جدید در پشت صندلی های جلو مانیتور و کامپیوتر دارد. چه فکر بکری! بالاخره باید به وقت های تلف شده در ترافیک هم سروسامانی داد و چی بهتر از مانیتور و صفحه تلویزیون!
برداشت آخر( همین امروز)
میدان انقلاب یک موزه معاصر– یا بهتر بگوییم مان هنر نو- از انواع تکنیک های تبلیغات است. میان پسرک ها بر سر چسباندن پوستر کلاس کنکور روی محل نصب پوستر رقابتی سخت در جریان است و عمر پوستر هر موسسه 10 دقیقه بیشتر نیست. کافی است پسرک این موسسه با دوچرخه و پوسترهای لوله شده و سطل سیریشم کمی دور شود تا پسرک آن موسسه بروی پوستر او بچسباند. قطر پوستر های روی هم یک دیوار جدید کاغذی درست کرده است . دیواری کاغذی برای تبلیغ تست زدن و روش عبور از دیوار فولادی کنکور.
تبلیغ صوتی! "همه چیز فقط 100 تومن ! بی تفاوت رد نشو خانم! دست خالی نرو آقا!"
بلندگو های دستی با هنر زبان ریختن گوینده مشتری ها را روانه مغازه می کند.
پسرک با لهجه غلیظ آذری، تراکت تبلیغ رمان جدید سیمین دانشور و گابریل گارسیا مارکز را به دستم می دهد. جنس کاغذ کاهی تراکت که با چاپ ملخی تک رنگ تهیه شده و تنها به لطف رنگی بودن کاغذ ، رنگ و رویی به خود گرفته، در برابر تبلیغ چهارنگ با کاغذ گلاسه، و عکس دوبل برگر و چیپس و پنیر، حرفی برای گفتن ندارد.
چقدر گرسنه ام؟ گفتگوو گزارش باشد برای بعد ! اول غذا می خورم و بعد هم که باید بروم خانه دنبال شیرین . قول داده ام که امروز بعد از تهیه گزارش او را ببرم مرکز خرید جام جم .
#
دختران زعفراني ،رعشه هاي خاکستري
امير پيام
مي لرزد . پسرها چپ چپ نگاهش مي كنند . مي لرزد .حتي دو قدم راهم نمي تواند صاف بردارد . تلو تلو مي خورد . مي لرزد ." سرو وضعش كه مرتب است "."خوشگل و خوش آب و رو هم كه هست ". اينها را پسرها در گوش هم نجوا مي كنند .معتاد كه نيست. به نظر خراب هم نمي ياد. پس حتما زيادي خورده ! دختره آبليمو لازمه!
گرداگرد درخت صندلي جوش داده اند. لابد به اين خاطر كه بتوان هميشه در سايه نشست. چناري كه بيشتر بلند است تا گسترده پاتوق قبل از جلسه است .پنجشنبه آخر ماه پارك انديشه دور هم جمع مي شوند.چرا همه چيز آخرش مهم تره .پنجشنبه آخر ماه .چرا شنبه اول ماه خبري نيست. گلبرگ مي گويد چون ام اس آخر همه چيز است.
از ميان دو چنار كنار صندلي كه مي گذرد لرزش دست و پاهايش بيشتر مي شود . سلام مي كند. مي لرزد. با همه دست مي دهد. مي لرزد. دختر مدرسه يي ها با مانتوهاي سرمه اي تنگ از كنارش رد
مي شوند. شلوارهايشان به قدري گشاد است كه برداشتن گامهايشان معلوم نيست. همه با هم سر مي چرخانند و به در پارك خيره مي شوند .باز صبا ايستاده و به زنجير ورودي زل زده حتما دوباره با زنجيره حرفش شده! دو سه باري وقتي مي خواست از روي آن رد بشود زمين خورد و توجه همه روبه خودش جلب كرد. از توجه ديگران بيزار بود .بر عكس دختر مدرسه يي هاكه با هر نگاهي توجهي را جستجو مي كردند.
پيكان سفيد و پشت سرش پرايد سبزي وارد پارك مي شوند .جلوي جمع كنار چنار ترمز مي كنند دو تا از بچه ها همان طور كه مي لرزند با عصا از ماشين پياده مي شوند. آنهايي كه از سيد خندان تا پارك پياده آمده اند با حسرت به ماشينها نگاه مي كنند. اما با لبخند به دوستانشان سلام مي دهند .از درخت صندلي دار تا در سالن انديشه بيست قدم بيشتر نيست. دسته جمعي راه مي افتند. هر كدام به سويي مي لرزند. ولي همه به يک سوي مي روند. گويي باد خوشه هاي نازك گندم زار را پريشان كرده باشد. بيست قدم را در چندين بيست ثانيه مي روند و چند ده ثانيه نيز استراحت مي كنند .
در سالن صندليهاي اول هر رديف زودتر پر شده است . هيچ كس جرات رفتن به وسط رديف ها را ندارد .مي ترسند دست و پاهايشان گير كند و روي صندليها بيفتند . آنها كه وسط تر نشسته اند يا پدرو مادرها هستند يا خواهر و برادرها .زهرا حسابي به خودش رسيده سرتاپا مشكي پوشيده و مچ و ساق پاهاي سفيد و تپلش چشم را ميخكوب مي كند . چشم و ابروي سياهي دارد . آرايش غليظ كرده و پشت چشمهايش اكليل زده از اكليل ها كه پايين تر مي رسي مي بيني چشمهايش يكجا را نگاه نمي كنند. مي گويد بيشتر بچه ها مشكل دو بيني دارند .
بعضي وقتها كه حمله شديد ام اس مي آيد فرد به صورت موقت ممكن است نابينا شود. معمولا بعد از يكي دو هفته و دريافت يك دوره داروي كورتون بينايي دوباره باز مي گردد ولي دوبيني و تنبلي يكي از چشمها باقي مي ماند .ليسانس حقوق دارد. مادر و پدرش هم آمده اند .پدرم هنوز ام اس را باور نكرده مي گويد اينها هيچكدام بيمار نيستند. مادر حسابي باور كرده و ترحمش آزارم مي دهد. بيشترين چيزي كه اذيتم مي كند اينست كه نمي توانم مثل همسالان خودم در جامعه رفت و آمد بكنم دوست دارم ارتباطات اجتماعي ا م را مثل دوران دانشجويي ادامه بدهم و شايد اگر پيش بيايد ازدواج كنم اما نمي شود.
در پاسخ پيشنهاد برقراري رابطه با بچه هاي جلسه و جستجو ميان پسران ام اس مي گويد. اين جلسه دوم است كه به پارك مي آيم اما:
من آن گلبرگ مغرورم كه مي ميرم ز بي آبي ولي با خفت و خواري پي شبنم نمي گردم
گلبرگ آن طرف تر روي لبه باغچه نشسته .به مورچه ها نگاه مي كند كه چين و ماچين راه مي روند. اداي ماها رو در مي يارين مورچه ها ! مي خندد. شايد هم ما اداي شما رو در مي ياريم .نكند مورچه ها هم ام اس دارند . چه خوب وقتي همشون ام اس دارن ديگر هيچكدوم به اون يكي چپ چپ نگاه نمي كند. خانم احمدي از همه دعوت مي كند تا به سالن بروند تا كم كم جلسه را شروع كنند. او روانشناس انجمن ام اس است. جلسات را براي روحيه دادن و اطلاع رساني به بيماران مؤثر مي داند.وقتي موضوع گزارش را متوجه مي شود، مي گويد : ام اس بين زنها بسيار بيشتر از مردهاست. اسم ديگر بيماري ام اس بيماري ماه رويان است .مي بينيد همه اينها خوشگل و بر و رو دارند چه پسر و چه دختر اغلب تحصيلات دانشگاهي دارند و پاي صحبت هر كدام كه مي نشيني مي بيني اگر سالم مي بود حتما سري تو سرها در مي آورد.
اونهايي كه مجردند و غصه تنهايي و ازدواج رو مي خورن و اونهايي كه متاهلند دغدغه سر بار بودن رو يدك مي كشند چون ام اس حمله سيستم ايمني بدن به خود بدن است درمان خاصي نيز برايش وجود ندارد .هنوز مشخص نيست كه علت حمله بدن به خود بدن چيست .صبا ميان صحبت مي آيد شايد علت اصلي آن استرس باشد از بس كه در فكر و ذهنمان خودمان را مي خوريم بدن هم به جان خودش مي افتد از همه بچه ها كه بپرسيد مي گن اولين حمله بعد از يك بدبختي و مشكل بزرگ شروع شده .
من بعد از اينكه بابام محسن رو جواب كردو گفت اگر بميريم هم نميذاره با هم ازدواج كنيم ،لرزش سرم شروع شد .گلبرگ هم بعد از اين كه نامزدش تو زرد در اومد و غيبش زد يك ماه بعد كور شد. خوابيد بيمارستان ساسان يك دوره كورتون گرفت و خوب شد اما دوبيني و لرزش داره .
جلسه شروع مي شود خانم دكتر بلادي مقدم از دانشگاه بهشتي با موضوع ام اس از توهم تا واقعيت سخنراني مي كند دختر و پسرها بيشتر متوجه دوستانشان هستند تا سخنران مثل ترم يكي هاي دانشگاه . زهره كه باردار نيز هست از سالن خارج مي شود .ما اغلب در خانه تنهاييم و كمتر مي شود كه بيرون برويم چون نه پاي درست و حسابي براي رفتن داريم و نه حوصله حمل بار نگاه ها رو . وقتي سر ماه -كه نه - ته هر ماه به جلسه مي آييم ديدارها تازه مي شود بين جمع خودمان بي تكلف رها مي شويم شوهرم مرا درك مي كند او قبل از ازدواج با من شاهد بيماري ام اس دختر خاله اش بوده و از نزديك ام اس را ديده.
زهره در يك شركت منشي تلفن است دو ماهي از حاملگيش مي گذرد. ام اس وراثتي نيست و مي شود باردار شد مگر اين كه پزشك صلاح نداند.همسر زهره با بچه دار شدن موافقت كرده وقتي فهميده براي زهره خطري وجود ندارد . اما خانم محسني نيا – مدير اجرايي انجمن ام اس سري تكان مي دهد، همه شوهرها مثل اين يكي نيستند .اگر به كهريزك سر بزنيد مي بينيد زناني را كه به خاطر ام اس شديد رها شده اند و به آسايشگاه سپرده شده اند شوهرهايشان ازدواج مجدد كرده و زنان سابق خود را به آسايشگاه كهريزك آورده اند .
در طول 5 سالي كه از فعاليت انجمن مي گذرد مواردي ديده ام كه ... مثل اينكه عمل آقايان بر عكس ادعايشان خيلي كمتر از خانم هاست . تعداد زناني که به خاطر ام اس رها شده اند بسيار است درحالي كه وقتي مردها ام اس دارند در اغلب موارد زنان سر پرستي خانواده و مراقبت همسرانشان را بر عهده گرفتند و رفيق نيمه راه نشده اند.
مهري دايم لبخند مي زند. هر كس را كه مي بيند مي خندد. وقتي ضبط را خاموش مي كنم ،تازه صحبت را شروع مي كند .بهترين راه حل شايد اين باشد كه همه بيماران را يكجا بكشند. تعجب را از چشمهايم مي خواند .مي خندد اين جوري ديگر لازم نيست هر روز يكبار بميري . وقتي حميد با ماندانا رفتند تو اتاق و در را بستند فكر كردم همه خونه دارد با من مي لرزد . من بعد از ام اس چاق شدم و تنبل دستهايم مي لرزيدند. مو چين مي خورد به چشمم ديگه حوصله بزك و دوزك نداشتم نمي خواستم ماهي هفت ، هشت ، ده تومان هم خرج آرايشگاه از حميد بگيرم .
حميد از دادگاه پرسيده بود گفته بودند اگه مريضه و نمي تونه شوهرش رو ترو خشك كنه مي شه صيغه طلاق رو جاري كرد. پدرم وقتي دو ساله بودم مرد. مادرم هم پنج سال بعدش رفت. نمي خواستم سربار داداش عيوض بشم .اون خودش پنج تا نون خور دورو برش رو گرفتن .وقتي حميد با من سرد شد بد اخلاقي ها شروع شد .پنج شنبه ها يكي در ميون مي اومد خونه. شبها كه مي نشستيم مي زد كانال فاشيون ماهواره . وقتي هم من از اتاق مي رفتم بيرون ميزد كانال هاي سكسي . ديدم كلفت بشم بهتره تا ..... خودم ماندانا رو پيشنهاد دادم .دختر بيوه فريده خانم همسايه خونه مادري ام است. هم سفيد و تپل و هم موهاي صاف و مش كرده قشنگي داره .بر عكس من كه موهاي وزوزي ام ارزش شونه كردن هم نداره.
حميد گفت خونه جدا مي گيره . اما سر ماه كه شد آوردش خونه . شبها جلوي تلويزيون مي خوابم . هم صداشو تا آخر شب بلند مي كنم كه هيچ صدايي رو نشنوم. هم به بهونه اون به ماندانا نگاه نمي كنم . عيدي كه رفتن شمال تنهايي موندم خونه . اما به همه گفتيم با هم رفتيم شهسوار. دو بار پام گير كرد به ميز خوردم زمين .پيشوني ام خورد به مبل شكست . از خونه بيرون نزدم . به هيچ كس نه تلفن زدم نه تلفن جواب دادم تا خبردار نشن خونه تنها موندم . گفتم آمپول ريبيف رو هم از ارديبهشت مي زنم . هم خرج كمتر مي شه و هم مجبور نيستم تا تزريقاتي دست به ديوار و عصا خودمو بكشم .
حميد كه برگشت با خنده گفت : باز سرتو زدي به ديوار ! ماندانا هم كه ديد رختخواب رو خوني كردم و بو گرفته تو روم چيزي نگفت ولي شب تو اتاق به حميد غر زد. شلوارهامو كه سر قاعدگي كثيف شده بودند با هر جون كندني بود شستم . اما تشك خيلي سنگين بود چند بار به حميد گفتم كه بيا اين رختخواب جهازي ام را بفروش . اين دو نفره به چه درد من مي خوره . سنگين و بزرگه يكي از اون يكنفره ها كه ابري هم هستند بخر .هم سبك و جم و جورن هم ديگه بوي حميد رو نمي دن.
خانم نعمت الهي مدير انجمن ام اس شيراز است. از تمام جلسه فيلمبرداري مي كندتا در شيراز نشان بدهد . تك تك دخترهاي جلسه را كه مي بيند روي شان را مي بوسد و در آغوش مي كشد . حداقل 1500 بيمار ام اس در استان فارس او را مي شناسند قسم مي دهد تا حتما اين را بنويسم .بنويسيد ترو به خدا هر كس درباره ام اس چيزي نمي داند طبابت نكند. يكي از زنان برايم نوشته بود؛ شوهرش ام اس داشته و به توصيه اطرافيان ترياك كشيده تا خوب شود حالا هم ام اس داره و هم معتاده.
در شيراز سعي مي كنيم تا با جلسات يوگا تكنيك هاي آرامش بخشي ، آب درماني و ... كمي از افسردگي بيماران كم كنيم. اما مگر با اين همه مشكل اجتماعي و اقتصادي مي شود دل خوشي به دست آورد هر بيمار ام اس حداقل ماهيانه 200 هزار تومان هزينه دارو و درمان دارد . اين تازه براي آنهايي است كه بيمه تامين اجتماعي يا خدمات درماني و خويش فرما باشند .چند سالي است كه بيمه قبول كرده ام اس را تحت پوشش قرار بدهد .
سال 72-73داروهايي مثل اينتر فرون ها مثل آونيكس و ربيف يا بتا اينتر فرونت نه پيدا مي شد و نه قيمت هر كدام از 600-700 هزار تومان كمتر بود.جلسه ادامه دارد . بعد از سخنراني سوال و جواب شروع شده. پدر و مادرها از خانم دكتر سراغ آخرين درمان ها و داروي جديد معجزه آسا را مي گيرند.
يكي از حاضران مي گويد : داروي جديد كوپاكسون براي جلوگيري از پيشرفت بيماري مؤثر شناخته شده است. اما چون سهامدار اصلي كارخانه توليد آن اسراييلي است در ايران وجود ندارد.
خانم احمدي از تور تفريحي فشم خبر مي دهد . بچه ها خوشحالند كه مي توانند به غير از جلسه ماهانه يكبار ديگر هم دور هم جمع شوند.شيريني ها را دو زن ميانسال كه نه ام اس دارند و نه در اطرافيانشان كسي ام اس دارد خريده و پخش مي كنند . هر روز براي ورزش و صحبت به پارك مي آييم . وقتي از جلسات باخبر شديم و ام اس را شناختيم گهگاهي كه كاري از دستمان بر مي آيد به اينجا مي آييم . با محسني نياخوش و بشي مي كنند و مي روند تا شيريني ها را تعارف كنند سيني چايي را اجاقي پسر شيطون جلسه در دست گرفته و مي چرخد سالم ها كه اغلب پدر و مادرهايند با اضطراب اجاقي را مي پايند و هر لحظه منتظرند تا او سيني چايي را روي كسي بريزد اما نمي ريزد.
به هر طريق كه مي توانيم تلاش مي كنيم تا ام اس را بيماري خاص اعلام كنند ولي نمي كنند. محسني نيا اين را مي گويد و شماره اول مجله پيام ام اس را به دستم مي دهد . به صفحاتي از آن كه مربوط به اظهار نظر مسؤلان و متخصصان است اشاره مي كند. به مجلس و خدمت رييس مجلس ششم رفتيم به نمايندگان كميسيون بهداشت گفتيم .دكتر اكبري معاون سلامت وزارت بهداشت حتي حاظر نشد به سؤال خبرنگار مجله جواب دهد و فقط گفت بيماري خاص در ايران تعريف ندارد.
راست مي گويد از نظر ما هم همه بيماري ها خاص هستند. بايد به تمامي بيمارها و سالم ها توجه كرد .اما وقتي سالمها براي يك عمل ساده بيهوش مي شوند و ديگر به هوش نمي آيند. وقتي براي گرفتن چند قطره خون بايد ايدز هم بگير ي حتما توجه به خاص به همه نمي شود. حداقل بايد به آنهايي كه بيماري هاي سهمگين تر و لا علاج تر دارند توجهي خاص كرد .
آمارها چه مي گويند
طبق آمارهاي رسمي 25 هزار بيماري ام اس داريم هر چند كارشناسان آمار 40 هزار نفر را تخمين مي زنند از هر 4 بيمار ام اس سه نفر زن هستند بنابر اين حدود 17 تا 28 هزار نفر زن مبتلا به ام اس را مي توان متصور شد .اين زنان اگر بيمه تامين اجتماعي كه رايگان و اگر بيمه خدمات درماني و خويش فرما باشند ،آمپولهايي مثل ربيف و آونيكس را حدود 70-80 هزار تومان مي توانند براي مصرف يكماه از داروخانه هلال احمر تهيه كنند .اگر بيمه نباشد بهاي اين داروها در بازار آزاد حدود 200-300 هزار تومان است .هزينه هايي مثل دلروهاي جانبي ، ضد افسردگي ، ضد لرزش و ... هزينه فيزيوتراپي نيز هست دندانهاي بيماران نيز اغلب به علت مصرف دارو يا تزريق موقتي كورتون آسيب مي بيند و نياز به خدمات دندانپزشكي نيز وجود دارد كه اغلب شامل بيمه نمي شوند . اينها تنها مشكلات خود بيماري ام اس است امابسياري مشكلات نيز وجود دارد كه ام اس به طور غير مستقيم باعث مي شود .
نسرين اهل شهرك هاي جنوب تهران است وقتي تعريف مي كرد لبانش مي لرزيد و چشمهايش برق افتاده بودند. اولين بار سوار پيكان سفيدي شده بود با طرف چلو كبابي خورده بود و رفته بودن خونه يكي از دوستان طرف در شاد شهر بغض مثل گواتر گلويش را گرفته به دشخواري فرو مي خورد. وقتي صبح لباسهايم را پوشيدم و شال و كلاه كردم كه بروم هيچكس حس بلند شدن را نداشت گفتم پول منو زودتر بدين بايد برم داروخانه هلال احمر طرف گفته بود 50 تومان زياده سالم هاش هم اينقدر نمي گيرن تو كه مثل يه تكه گوشت مي افتي و انگار گذاشتنت رو ويبره هي مي لرزي سي بگير تا مشتري بشيم .نسرين بدون صبحانه و حتي يك دوش مختصر زده بود بيرون . شاد شهر كجا و داروخانه هلال احمر كجااز نانوايي يك بربري خريده بود و با يك دربستي بر گشته بود تهران تا آمپول بخره با اون پول فقط چند تا ربيف مي شد خريد كه براي دو هفته كافيه.
مسؤلان راست مي گويند؛ بيماري خاص تعريف نداره .مادر مژده هم گفته بود. ادا اصول در نيار بايد خرج خودتو در بياري باباي بي غيرتت كه پي عياشي خودشه من هم نمي تونم خرج جفتمونو در بيارم برو سر كار حداقل پول سيگار و دواهاتو در بيار مژده دو تا ليسانس گرفته بود فرانسه و انگليسي اول يه كار تو جمالزاده پيدا كرد از پونك تا اونجا خيلي راه بود بدتر اين كه شركت طبقه چهارم بود .بعد رفت تو يك مطب دندانپزشكي كار كرد اما دومين بار كه غالب دندان از دستش افتاد وشكست عذرشو خواستن. چشمهاي سبزش با موهاي روشن حسابي جور درميان. بغل ابروي چپش شكسته و جاي زخم هنوز پيداست . مرديكه احمق همچين زد تو گوشم كه سرم خورد به طاقچه تقصير خودش بود ميخواست بساط الواتيش رو روي قاليچه ابريشم پهن نكنه. آتش سيگارم افتاد روي قاليچه و به قاعده يك دو ريالي قديمي، سياه شد نه گذاشت و نه برداشت زد تو گوشم بغل ابروم جر خورد.
جلسه تمام شده است .اما اشتياق رفتن بين بچه ها ديده نمي شود دوباره رقص باد از جلوي در تا چنار صندلي دار وزيدن مي گيرد . دور تا دور چنار مي لرزند و مي چرخند زهرا كه مي نشيند شلوارش تا زير زانو بالا مي رود. سفيد سفيد وقتي نشسته ديگر نمي لرزد. دو پسر جوان كه ريش هاي نوك تيز بدون سبيل دارند. پاهايش را برانداز مي كنند و نيششان باز مي شود.
مادر و پدر زهرا جلوي خانم دكتر را گرفته و تلفن و نشاني مطب را مي گيرند. زهرا چند دقيقه اي فرصت دارد تا نلرزد و بخندد. مهري مي خندد. گلبرگ به ستون مقابل در سالن تن يله داده و منتظر آژانس ايستاده .صبا غصه زنجير رو گرفته و بقيه هم راجع به تور فشم حرف مي زنند. زهره مي پرسه آخرين پنجشنبه برج بعد چندم مي شه زهرا بلند مي شود تا با پدر و مادرش كه اميدوار به نظر مي رسند برود، پسرها چپ چپ نگاهش مي كنند.
#
پيکان سياه بهتر است يا بنز سفيد!
امير پيام
دائي تقي هنوز هم چرتکه رو به ماشين حساب ترجيح مي دهد. قرمه سبزي ننه آقا که رو چراغ سه فيتيله اي جا افتاده خوشمزه تر از پخت آن تو ماکرو يو است. نان سنگک داغ با پنير تبريزي رو نميشه با ميز مجلل صبحانه هتل عوض کرد.
اشتباه نکنيد اين يادداشت در زمينه اصالت چيزهاي قديمي و قياس آن با زندگي ماشيني امروز نيست!
صبح جمعه اول تير ماه ساعت يک ربع به هشت در خيابان بودن سحر خيزي به حساب بيايد يا نه، من در خيابان پيروزي بودم. از شرق به غرب آرام رانندگي مي کردم و دنبال نانوايي بربري يا سنگکي مي گشتم که پرايد مشکي از داخل خيابان سوم نيرو هوايي آن چنان به داخل پيروزي پيچيد که صداي لاستيک هايش تا چهارراه کوکاکولا رفت. پشت سر آن بنز سفيد پليس راهنمايي رانندگي نيز با دقت وارد خيابان شد و سعي مي کرد تا پرايد مشکي را متوقف کند. اما پرايد جلوي آن مي پيچيد و نمي گذاشت. من از ترس اينکه قاطي معرکه نشوم کمي آهسته تر کردم اما دقيقا پشت ماشين پليس بودم. نمي دانم پرايد سفيد که پيش تر از همه ما بود، مامور مخفي بود يا نه اما يکدفعه شروع کرد تا جلوي پرايد مشکي را بگيرد و نگذارد تا شتاب بگيرد. بنز پليس همچنان تلاش مي کرد از پرايد مشکي سبقت بگيرد، اما با حرکت مارپيچ آن نمي توانست و پرايد سفيد هم از جلو مانع سرعت گرفتن پرايد مشکي شد .
يکبار پرايد مشکي متوقف شد و بنز پليس پشت سرش ايستاد ولي تا افسر راهنمايي پياده شد که به طرف راننده بسيار جوان پرايد مشکي برود، او روزنه اي پيدا کرد و دوباره حرکت کرد . چيزي نمانده بود تا از معرکه بگريزد که دو باره پرايد سفيد با انحراف به چپ جلوي او را گرفت و بنز پليس دوباره به راه افتاد.
بالاخره اين تعقيب و گريز مواج سر خيابان دوم نيرو هوايي به پايان رسيد و پرايد سفيد جلوي پرايد مشکي را بست و بنز پليس براي اولين با به کنار فراري رسيد . افسر راهنمايي رانندگي که ميانسال و کهنه کار نيز به نظر مي رسيد، با عصبانيت از ماشين پياده شد و با بيسيم به شيشيه راننده پرايد مشکي کوبيد و در حالي که دشنام ميداد در پرايد را باز کرد و دو سه مشت و لگد به راننده بسيار جوان پرايد مشکي، روانه کرد. راننده پرايد سفيد هم که فاتح اصلي اين پيکار بود، برافروخته آمد و صداي فرياد ها بيشتر شد.
چند نفري که در صف نانوايي تافتاني بودند متوجه ماجرا شدند و بعد راننده بنز پليس که پيراهن آبي به تن داشت و معلوم بود که راننده تحت خدمت پليس راهنمايي رانندگي است و نه افسر پليس، بجاي راننده پرايد مشکي نشست و متهم بسيار جوان در صندلي کنار او نشست . افسر پليس هم پشت فرمان بنز قرار گرفت و رفتند.
کل ماجرا 5 دقيقه بيشتر طول نکشيد و من براي تحليل آن زمان بيشتري نياز داشتم. اگر پرايد سفيد نبود، اين تعقيب و گريز تا کجا طول مي کشيد. آيا راننده پيراهن آبي بنز پليس بخاطر جلوگيري از برخورد با پرايد مشکي، احتياط بيشتري نمي گرد؟ اگر پرايد سفيد نبود و ماجرا تا چهار راه کوکا طول مي کشيد شايد يک عابر پياده يا ماشين هاي عبوري ديگر نيز وارد بازي مي شدند!
افسر راهنمايي چرا اينقدر عصباني بود؟ شايد بخاطر اينکه هم مي بايست نگران ماشين بنز مي بود و هم نگران انجام وظيفه. چند مشت و لگدي هم که زد بيشتر شبيه خالي کردن عصبانيت يک پدر بر سر پسر چموش خود بود و فکر کنم بخاطر همين هم بود که راننده بسيار جوان واکنشي نشان نمي داد.
راننده پيراهن آبي بنز پليس بسيار هيجان زده شده بود و مشخص بود که قلبش در سينه نمي گنجد و نگران است تا ماشين تحويل وي سالم به پارکينگ پايگاه باز گردد.
بي اختيار به ياد پيکان هاي سياه پليس دهه 60 افتادم که وفتي گازش را مي گرفتند و آژير مي کشيدند، همه با هم مي گفتيم الان است که موتور ماشين بترکد و اکثر اوقات هم دو تا دور بدنه آنها زخمي بود .
با قاطعيت بيشتري به دنبال نانوايي سنگک مي گردم و اين فکر را که اگر سنگک پيدا نکردم بجايش کيک قهوه بخرم، از سرم بيرون مي کنم.
#
شبه گزارشی از نگین خلیج فارس
کیش یا دبی ؛ مساله این است
25 دی 1383
امیر پیام
دیوانه شدی! الان که کسی کیش نمیره! چرا؟! معلومه. الان فصل جشنواره دبی و با 100 تومان بیشتر میشه رفت دبی . جنس ارزون تر ، لس آنجلسی ها هم هستن و آزادی تا....
توصیه های فرزین منطقی به نظر می رسید اما، این حس لعنتی که "... تا تموم مملکت خودتو ندیدی ، چرا پول رو تو جیب اماراتی ها بریزی؟" کار خودشو کرد و هنوز به حساب و کتاب های فرزین کامل فکر نکرده بودم که با دو تا بلیط کیش به عبارت هر یک 76 هزار تومان رسیدم خونه. از خیر ثبت نام در تور هم گذشتم. یکی می گفت 85 هزار تومان سه روز و دو شب با صبحانه و هتل در محله عرب ها. آن یکی وعده هتل درجه یک ، نزدیک بازار پردیس 1و2 را می داد با غذای کامل و بلیط 60 درصد تخفیف پارک دلفین ها ، اما 140 برای هر نفر. پیش خودم فکر کردم 76 بابت بلیط ، شبی 30 هم برای یک اطاق دو نفره ، مابقی هم خرج خورد وخوراک . به نظر به صرفه می آمد، پس چمدان ها رو بستیم.
از نظر من که جشنواره دبی بهترین فرصت برای کیش رفتن بود! اولا، همه رفتن دبی پس جزیره اختصاصی است و خلوت. هوا هم که اگر از دبی بهتر نباشه بد تر نیست. بازار ها و مراکز تفریحی هم چون مسافر زیاد نیست، ما روبیشترتحویل می گیرن.
فرودگاه یعنی معطلی!
پیش ترها فقط باید یک ساعت قبل پرواز می رسیدی فرودگاه، اما این روزها اگر می خواهی یکی دو تومان از کرایه آژانس کم کنی و ماشین رو در پارکینگ فرودگاه به امان خدا و البته نگاهبانان بسپری، حداقل باید نیم ساعت زودتر از یک ساعت قبلی برسی تا در طبقه 4- جا پیدا کنی. وگرنه باید بروی پارکینگ پرواز های خارجی و بقیه راه رو پیاده بیایی یا اگر چمدانت چرخ نداره آژانس بگیری!
"... مسافران پرواز شماره 030 هواپیمایی کاسپین به مقصد جزیره کیش لطفا جهت تحویل بار و دریافت کارت پرواز به ... مراجعه فرمایند. "
پرواز مطابق برنامه باید ساعت 00/1 انجام می شد و من خوشحال از این که با وجود نم نم برف سر موقع می پریم، رفتم سرپیشخوان.
"... اونهایی که بلیط کاسپین دارن باید بلیط ها را عوض کنند. پرواز اونها با هواپیمایی آسمان انجام خواهد شد. لطفا بلیط ها را جهت تعویض و صدور بلیط های رفت به نماینده آژانس هواپیمایی ... تحویل دهید، پرواز هم شده 45/12 یعنی یک ربع زودتر! "
بازجای شکرش با قیه! هم پرواز برقراره و هم تاخیر نداره. چند قدمی با این خوشبینی و بلیط های تازه سرگرم بودم. اما احتیاط همیشه هم شرط عقل نیست یا حداقل ضامن آرامش نیست! وقتی برای احتیاط بیشتر مشغول بررسی اسامی بلیط های جدید بودم ، روی بهای بلیط میخکوب شدم. 25هزار تومان! من 76هزار تومان بابت بلیط هر نفر داده بودم. یعنی 38 هزار تومان برای رفت. به سراغ مامور تعویض بلیط برگشتم...
" آقا من نمی دونم این 13هزار تومان تو جیب کی میره. از آژانس مسافرتی که بلیط خریدی بپرس."
حتما این کار رو خواهم کرد اما چرا الان! چرا اول سفر اعصاب خودم و بقیه رو خراب کنم. الان مسافرم نه خبرنگار! وقت زیادی هم تا پرواز نمانده،باشه وقتی برگشتم.
" پرواز شماره 779 هواپیمایی آسمان به مقصد کیش به علت تاخیر در فرود هواپیما حداقل با یک ساعت ونیم تاخیر صورت خواهد گرفت. از مسافران این پرواز خواهش می کنیم فرودگاه را ترک نفرمایند."
این 5/1 نیم ساعت هم روی 5/1 ساعت قبل پرواز و پارکینگ می شود 3 ساعت. البته باز خدارو شکر! اگر پرواز تاخیر نداشت حتما عمو بهروز جا می ماند. 11 از کرج راه افتاده بود اما زودتر از یک نرسید. چون گرفتار ترافیک، برف و پارکینگ پروازهای خارجی شده بود. فرصت خوبی بود تا به آژانس زنگ بزنم و اختلاف قیمت رو...
" آقا ما از چند وچون این اختلاف قیمت زیاد خبردار نیستیم اما پیگیری میکنیم وقتی برگشتید در خدمتیم."
پرواز ساعت 05/15 انجام شد. من که شماره صندلی ام یک ردیف عقب تر از خانواده تعیین شده بود، تا کیش وقت داشتم تا از خودم بپرسم چرا نرفتم دبی؟!
سرخ کن های آسانسوردار
چرخ های هواپیما که باز شد خشکی کرم رنگی وسط زمینه نیلی خلیج نمایان شد. درخت ها با ارتفاع کم اما گستردگی زیاد همچون پونزهای سبزی هستند که گویی تکه گونی کنفی را به پرده مخمل چین دارسرمه یی چسبانده اند. موجها ، چون پلیسه های پرده در باد می رقصند. کیش از بالا بیشتر کرم رنگ است تا سبز. قبل از فرود میدانی دیده می شود که علامت سازمان منطقه تجاری آزاد کیش را نشان می دهد. دو انحنا شبیه موج که به سمت هم مایل شده اند ولی به هم نرسیده اند و در میان خود دایره ای را محصور کرده اند که می تواند خورشید باشد اما معلوم نیست در حال طلوع است یا غروب! علی اکبر قاضی زاده – مدرس روزنامه نگاری- تعبیر دیگری از این نماد دارد..." آن دو انحنا که به هم نمی رسند لیلی و مجنون هستند و آن گوی محصور عشق میان آن دو. کیش قراربود، به نام جزیره عشق شهرت یابد!"
***
فاصله میان هواپیما و سالن فرودگاه آنقدر نیست که معطل اتوبوس شوی اما بنا به دلایل امنیتی (!) باید با اتوبوس رفت. بر تابلوهای مختلف نوشته"به جزیره زیبای کیش خوش آمدید". اما زیر این خوش آمد ننوشته کیش از نظر کی و از چه نظر زیباست! از نظر "اباذر" که این روزها اصلا کیش زیبا نیست. او تا پایان همین ماه وقت دارد تا تاکسی تویوتا مدل 97 خود راسقف بزند و از رده خارج کند و یک تویوتا مدل 2005 كامری به قرار 14 میلیون تومان تحویل بگیرد. البته همین تویوتا جدید در تهران 40 میلیونی می ارزد. اما اباذر که به چشم یک تاکسی دار به ماشین خود نگاه می کند و برای هر سوار و پیاده کردن 800 تومان از این مرکب نصیبش می شود ، نگران دخل و خرجش است و انتظار دارد تا برای این کار تسهیلاتی در نظر گرفته شود.
" از بین این 170 تویوتا که تاکسی کار می کنند، حداقل 120 تا راننده مالک ماشین خودشان هستند اما، هیچکدام با من همراه نشدند تا برویم و بگوییم چرا؟ چرا 14 میلیون و ماشینمون را بزاریم وسط ، اما اونا هیچی!"
وقتی می پرسم آنها کی هستند، با چهره سیاه و تکیده جنوبی اش می خندد و می گوید: " همونا که جزیره رو نم نم دارن صاحب می شن."
بی سیم ماشینش دائما موقعیت را سوال می کند تا سرویس جدید را با توجه به نقطه فعلی اعلام کند. سوار شدن تاکسی 40 میلیونی (به عبارت دیگر 2 تا زانتیا) آن هم فقط با 800 تومان برای من رویایی تر از آنست که درد دل های اباذر مکدرش کند!
بازار پردیس تا ساعت 12 شب باز است و مارک های معروف سردر مغازه ها، تهرانی های محروم از بازارهای جهانی را ذوق زده می کند. در سه ضلع هر طبقه از بازار پله های برقی شما را به بالا می برند، اما برای پایین آمدن فقط یک پله برقی در یک ضلع وجود دارد.منطقی و البته اقتصادی است ! شاید در دور آخر برای یافتن پله نیز ویترینی شما را متوقف کند. حتی میان دو پردیس 1و2 نوار غلتان شما را حمل می کند، مبادا چند قدمی پیاده بروید و این گامها در مسیری خسته شوند که ویترینی نیست!
هر 5 هزار تومان 1 برگ قرعه کشی . ساعت 10 به همراه موزیک زنده مراسم قرعه کشی در طبقه سوم برگزار می شود. کارت ها در گوی شیشه ای می چرخند و چشمها نیز! موزیک یاد آور ترانه های روز لس آنجلسی است و مجری چای ساز تفال را پیشکش برنده خوش شانس می کند. برنده، چای ساز را قهرمانانه میگیرد و اصلا نگران حمل دهها جعبه و ساک دستی های دیگر که حاصل یک بار گردش در پردیس است ، نیست!
نوشین می گوید:" این که اجناس هم قیمت تهرانند یا نه در درجه دوم اهمیت قرار دارد، مهمتر این است که خرید انبوه و بدون نگرانی به خانمها اعتماد به نفس می دهد." این جمله چقدر برایم آشناست. شبیه جمله ساسان بود وقتی که از "لاس وگاس" برگشت..." مهم نیست که چقدر تو بازی باختی یا بردی، اتفاقا کلاس تو اینه که بگی امشب 5 هزار تا خرج کردم!"
سرخ کن جدید تفال خیلی مشتری داره! در مقایسه با همنوعانش به خاطر استفاده از یک سطح شیب دار، رکورد کم مصرف کردن روغن را شکسته، فقط نیم لیتر! ولی مثل سرخ کن مولینکس آسانسور نداره!
فروشنده با کراوات و آراسته از محسنات محصولات فروشگاهش می گوید و در چهره خانمها بهت و حیرت ناشی از دستاوردهای نوین تکنولوژی نمایان است.
چقدر خوب شد که نرفتیم دبی چون من هر چه فکر کردم نتوانستم معادل کلمه آسانسور در زبان عربی را بیابم و چه بسا، به همین خاطر فرق این دو نوع سرخ کن را در نمی یافتم!
FBI در کیش
قصه رفاقت دلفین با انسان هم از عجایب دورانی است که پول وانتفاع طرفین اصل اول هر رفاقتی در آن است. این روزها گوشه ای از این رفاقت بین انسان و حیوان را می توان در کیش فقط با 25 هزار تومان دید. "پارک دلفین ها"اگر چه توقع آشنایی با موجودات اعماق دریا را به ذهن روانه می سازد ، اما در ابتدا با گردش در میان موجودات آسمانی شروع می شود. "باغ پرندگان" قبل از نمایش دلفین ها، با طاووس های رها و آزادی که لابه لای چمن ها راه می روند و تا می خواهی متوجه پلیکان یا فلامینگوها بشوی ، یکی از آنها با باز کردن دم رنگارنگش جمعیت را خیره می کند. اما این جا از طاووس جالب توجه تر هم هست! ماموران و محافظان پارک. چند پسر جوان بلند و بالا با کت و شلوار اطو کشیده ، کراوات و هیکل های ورزیده که با گوشی و بی سیم و عینک دودی شما را به یاد ماموران FBI در فیلم های هالیوود می اندازند. به خصوص زمانی که بسیار جدی و مصمم با بی سیم وضعیت میهمانان پارک را گزارش می کنند.
همه دور هم جمع شده اند. چه اونهایی که 25 هزار تومان داده اند و چه آنهایی که به لطف تور مسافرتی 140 هزارتومانی فقط 10 هزار تومان پرداخته اند و یا آن دسته از مسافرانی که به خاطر اقامت در هتل "داریوش" یا چند هتل دیگر متعلق به صاحب پارک دلفین ها از تخفیف ویژه برخوردارند. اما مدیر گروه محافظان چند دقیقه ای جلوی در ورودی ایستاده وبا بی سیم همه چیز را کنترل کند. مرا به یاد طاووس ها می اندازد! سالن سرپوشیده با استخری که دورتا دور آن را حدود 100 صندلی چیده اند اما حداقل 200 نفر وارد سالن شده اند و اعتراض افراد سرپا با خواهش و تمنای ماموران برای ننشستن روی لبه استخر ، سیگار نکشیدن و فلاش نزدن برای بهداشت چشم های دلفین ها ، همه با همه موجب تاخیر برنامه شده اند.
آقای FBI چرا به اندازه ظرفیت بلیط نمی فروشید؟ شما که مدیر نظم سالن هستید چرا به رییس تان نمی گویید سالن با ظرفیت زیاد قابل کنترل نیست.
آقا FBI کدومه؟ من هم یک کارمند مثل بقیه هستم. چه کاره ام که در مورد ظرفیت سالن نظر بدم!
" اسکار" ، " ایس" و دلفین ماده دیگری وارد می شوند. با هر اشاره مربی حرکتی را انجام می دهند. از پرتاب توپ گرفته تا آواز خواندن . دلفین ها پس از هر شیرین کاری به سراغ مربی خود می روند و او که از تشویق تماشاگران سرمست است تکه یی ماهی را به ماهی بزرگتری جایزه می دهد و با غرور از این که توانسته موجودی چند صد کیلویی را رام و فرمانبردار کند ، لبخند میزند و دست نوازشی بر سر دلفین می کشد. سه دلفین بزرگتر هم می آیند. حرکات ، نظم و هماهنگی میان مربیان و دلفین ها واقعا تماشایی است. خیلی ها زمزمه می کنند "... 25 تومان می ارزید..."
اوج نمایش هنگامی است که دو دلفین همراه با مربی خود به زیر آب می روند و ناگهان با نوک بینی خود مربی را از آب به هوا پرتاب می کنند و مربی با دو چرخش نمایشی در هوا به آب باز می گردد. اما هنوز مربی در هوا است که دلفین ها با سرعت برای دریافت تکه ماهی خود نزد مربیان کنار استخر باز گشته اند و بی توجه به کف زدن مردم فقط دستمزد خود را طلب می کنند. تعجب تمام ذهنم را فرا گرفته! دلفین ها از این نمایش لذت نمی برند و این همه هماهنگی برای آنها فقط ارزش همان تکه ماهی را دارد. حتی منتظر نمی شوند تا مربی از هوا به آب بیفتد و به کف زدن مردم نیز بی توجه اند.از کجا معلوم که برای مربیان نیز این نمایش فقط ارزش چند تا اسکناس آبی برای خرید ماهی یا شلوار جین و گوشی تلفن و... را نداشته باشد. چند حیوان عظیم الجثه از ینگی دنیا و چندین مربی و محافظ از شهرهای مختلف ایران در یک جزیره دور هم جمع می شوند و نمایشی از رفاقت و توازن و ادراک متقابل به معرض دید علاقمندان می گذارند. نمایشی که معلوم نیست چقدر خودشان از آن لذت می برند! باز هم یک رفاقت پولکی!
نمایش تمام شده و خیلی ها در حال ترک کردن سالن با گوشی یا دوربین دیجیتال خود سروکله می زنند تا مبادا اسناد تصویری این قسمت از داستان جزیره را از دست بدهند. محافظ در گوش من می گوید"... اگر گزارشی خواستی بنویسی ، حتما بنویس که ماموران حفاظتی چقدر خوش تیپ بودند..." من به یاد طاووس ها افتاده ام .
یکی از دلفین ها هنوز در استخر مانده و کنجکاوانه حاضران را که مشغول رفتن هستند به دقت نگاه می کند. شاید او نیز مشغول ضبط تصاویر ماست تا روزی دیگر و جایی دیگر بگوید: رسم رفاقت این نبود ! که برای یک تکه ماهی ما رو وادار کنید صد تا پشتک بزنیم و تازه 25 تومان هم بین خودتون رد و بدل کنید.
طاووس ها، دلفین ها ، مربیان و محافظان آنها چقدر شبیه هم هستند! خوب شد که نرفتیم دبی! چون می گویند آنجا خیلی بزرگتر و مفصل تر از کیش و تفریحات و بازارهای اونه! حتما با طاووس های بیشتر و دلفین های بزرگتر و محافظان و مربیان بیشمار و رفاقت های پولکی مفصل تر!
#
هیچکس نخاله ها را دوست ندارد!
یادداشت دوم
24 فروردین 84
امیرمحمد پیام
جمعه ها صبح ترافیک دیراز خواب بیدار می شود. خیابان ها آنقدر خلوت است که بعضی چراغ ها را می توان با دنده سه رد کرد. برعکس روزهای هفته این بار چراغ های سبز باعث توقف ماشین ها می شوند! مهتابی های سبز که نشانگر کله پاچه فروشی هستند ، اهل شکم و شب زنده داران تهران را صبح زود به خیابان کشانده وعطر دارچین جای دود در هوا پراکنده است.
سکوت کوچه ها را فقط صدای خشن دنده عوض کردن و گاز دادن خاورها می شکافد. جمعه ها طرح ترافیک هم در خانه می ماند. محدودیتی برای تردد وجود ندارد. گویی این یک قرارداداست که راننده خاورها دنده ی دوبه سه را پرگاز عوض کنند. خیلی که سماجت به خرج دهی و به تختخواب بچسبی ، با اولین بیل که نخاله ها را به کف خالی خاور پرتاب کند مجبوری که از خواب بپری. بار کردن نخاله های ساختمانی همیشه دردسر ساز است. کوچه بند می آید. گرد و خاک تا هشت تا خونه از هر طرف پراکنده شده و اونهایی که معمار باشی را نوکیسه می خوانند( و معتقدند این ساختمان در حال احداث چفت و بست مناسبی ندارد) فرصت راغنیمت شمرده پشت سر معمارباشی صفحه می گذارند. با این حال، همگی در یک احساس مشترکند: هیچکدام نخاله ها را دوست ندارند.
نام ها گاه به نا حق ننگ بر پیشانی می زنند. چطور می شود که سنگ و خاکی که تا دیروز ماوا نامیده می شد
امروز نخاله خوانده می شود. آدم ها چقدر بی معرفتند. طاقچه ای که سالها قاب عکس آقاجون وننه آقا را نگهمیداشت و نگهبان آیینه شعمدان سفره عقد بود ، به یکباره موی دماغ می شود و با عصبانیت مورد تهاجم تیشه قرار می گیرد. حوضی که تابستان ها هندوانه وطالبی خنک می کرد و گلدان ها را سیراب، امروز با خواری و خفت برای بردنش صاحب خانه و راننده چانه می زنند. هر دو لذت آبتنی و خوردن کاهو سرکنجبین سرحوض و لب ایوان فراموش کرده اند.
لابه لای زخم کلنگ ها روی دیوار چیزی پیداست. بلبل گچی بالای طاقچه به لطف دیوارهای خراب شده و سقف فرو ریخته، آفتاب گرفته و به خیالش آزاد شده؛ غافل از اینکه بعید نیست حالا که ماوا نخاله خوانده می شود، او نیز جغد بیغوله خطاب شود.
چارچوب های در و شیرهای آب وضع بهتری دارند. ضایعات آهن مشتری دارد. این روزها هرچه که سخت و سنگ باشد بیشتر دوام می آورد. اما شیشه ها با یک تلنگر می شکنند. لوله های آب را که به رگهای خانه شبیه اند ولابه لای دیوارها خزیده اند، تکه تکه می برند و کنار گچ و خاک تلنبار می کنند. خانه بی رگ و ریشه زودتر فرومی ریزد. میلگرد های نو کنار لوله های قدیمی ژست مویرگ نوخاسته گرفته اند و طرف دیگر کوچه جا خوش کرده اند مبادا با نخاله ها همنشین شوند و انگ کهنگی بخورند. آنها را با اصالت میانه ای نیست و کهنگی را همان مردگی می دانند.
گچبری های رنگارنگ سقف که تا همین دیروز نقش باغچه های آسمانی را بازی می کردند با کلنگ سلاخی
شده اند. رُزهای گچی بازیچه بچه ها برای نوشتن اسامی قهرمانان بازی های کامپیوتری روی در و دیوارند. جوان ترها هم گهگاه هوس خطاطی می کنند و تکه ای ازگچ را که سر بلبل برتاج گلدان نشسته وسط سقف بوده به دیوار می کشند و کلماتی به انگلیسی پدیدار می شود که نام گروه های موسیقی تند وخشن غربی است . کاشکی پسرک بداند بیشتر معانی این کلمات از اسماء شیطان و ابلیس برگرفته شده . اما این روزها مهم نیست معنی همه چیز را بدانیم، مهم آنست که به روز باشیم . این را گرانیت های سیاه خوب می دانند. کارگران آنچنان با وسواس و دقت مرمرهای مشکی را تخلیه می کنند که گویی جهاز عروس می برند. برای من گرانیت ها یادآور تشییع سنگ قبرهای سیاه و بلند امروزی در لابه لای خرابه های گورستان هستند.انگارنه انگار که این سنگ ها از خانواده همان سنگ خارای معروفند که قرن ها واژه ای برای ترسیم شقاوت بود وامروز زینت سردر و جلای ستون های خانه هایمان شده است.
شیشه های هفت رنگ چون رنگین کمان شکسته ای روی زمین پخش شده اند و با حسادت جعبه های شیشه های یکطرفه را نظاره می کنند. کوچه های یکطرفه، شیشه های یکطرفه، عشق های یکطرفه و حتما آدمای یکطرفه!
برای جلوگیری از گرد و خاک بروی انباشت نخاله ها آب می پاشند . شاید هم دارند خاطره های تکه تکه شده را غسل می دهند. کسی چه می داند، خاورها نخاله ها را کجا خواهند برد. به بیرون از شهر؟ بیخود نیست که اهل شهر هر فرصتی می یابند از شهر بیرون می زنند و نزدیکی شهر ساعاتی را به خوشی سپری می کنند. نخاله ها خاطرات شهر را در حاشیه آن پراکنده اند و اهل شهر دانسته یا نادانسته در میان خاطرات مخلوط شده اطراف شهرقدم می زنند. حالا می فهمم چرا وقتی به پیک نیک می رویم بزرگترها کارهای بچه گانه می کنند. تاب بازی یا خرس وسط برای سن وسال آنها مناسب بنظر نمی رسد. اما گویی روح خاطره های برخاسته از نخاله های اطراف شهر بچگی را به یاد آنها آورده و عذرشان موجه است.
نخاله ها جمع شده ، و کارگرها برای جمع کردن خاک پراکنده شده روی کف خیابان بیلها را روی آسفالت
می کشند. بیل ها پشت آسفالت کوچه را می خارانند و این صدای اصطکاک شبیه همهمه فاتحه اهل محل در بدرقه جنازه یکی از ساکنین است. شاید هم اصطکاک میان دیروز و فردا.
هیچکس نخاله ها را دوست ندارد. آنها بوی کهنگی می دهند. زندگی این روزها خیلی غریب شده است. داشتن
اصل و نسب فقط برای اسب ها مهم شده است.هویت که روزی یافتنش دغدغه ما بود امروز تبدیل به دردسر شده و هیچکس دوست ندارد نامش بروی زنگ در نگاشته شود. گویی ازتعویض نام خانوادگی به شماره واحد زیاد هم ناراضی نیستیم. حاضریم ماهانه هزاران تومان پرداخت کنیم تا نام ما از سیستم نمایشگر مخابراتی حذف شود. مزیت آیفن های تصویری جدید این است که جواب سلام دادن به زنگ همسایه را انتخابی کرده و دیگر اجباری برای ارتباط با همسایه نیست .
به لطف آسانسور، آیفن تصویری، کنترل از راه دور در پارکینگ و نشانگر شماره تلفن ، می توان قرن ها
از برخورد با همسایگان اجتناب کرد. در عوض پول هایمان را جمع می کنیم و خرج تحقیقات فضایی می کنیم، شاید جانداری ، رفیقی ، همسایه ای یا حداقل خانه دوست را در مریخ بیابیم. شاید هم دنبال یک جای دنج و
بی رهگذر می گردیم تا نخاله ها را بی نام و نشان دفن کنیم . شاید اگر نخاله ها را دورتر کنیم به احساس تجدد نزدیک تر شویم. نخاله ها مثل عکس های نوجوانی می مانند که دلمان نمی خواهد هیچکدام از فامیل آنها را ببینند. خاورها می روند و معماری خرد شده خاور زمین را در خلوتی صبح جمعه می برند تا شیشه های یکطرفه
و گرانیت های سیاه، رنگ و لعاب خانه را باختری جلوه دهند. آخر غرب مرغوب تر از شرق به نظر می رسد. غرب تهران گرانتر از شرق آنست. غرب دنیا متجدد و شرق آن با یک درجه تخفیف از صفت کهنه به کهن معروف شده است. گویی این خاصیت آهن است که درعصر آن نیز مانند آهن ربا ، غرب بار مثبت و شرق منفی است. غربی بودن عین رستگاری و شرقی بودن سنتی ارتجاعی است. شاید به همین خاطر است که بیشتر نخاله های تهران را در شرق آن تخلیه می کنند . پس بیخود نیست که هیچکس نخاله ها را دوست ندارد!
#
یادداشت اول
29 بهمن 1383
چوپان و گرگ
تازگی ها فهمیده ام که چوپان ها زیاد هم مظلوم نیستند! گرگ ها هم اونقدر که فکر می کردم ظالم نیستند. راستش رو بخواهید به این نتیجه رسیدم که چوپان ها و گرگ ها با هم رفیق اند. به نظر من گرگ و چوپان هم دستند. هم دستند تا گوسفند ها هوس آزادی نکنند و همیشه طویله رو بهشت برین بدونند. با علف خالی سیر بشند و صدای نی چوپان رو آوای وحی فرض کنند. گرگ ها مزدوران چوپانند تا با ترسوندن گوسفندها، صحرا رو برای اونها ترسناک کنند. مزد این تولید وحشت هم هر چند وقت یکبار یه گوسفنده که چوپان با به خواب زدن خودش به گرگ تقدیم می کنه. چوپان از گرگ هم درنده تره ! فقط چون باهوشه به جای دندون، به گوسفند ها لبخند نشون می ده. به جای هراس زوزه ، نوای نی سر می ده.
چوپان، هم شیر گوسفند ها رو میمکه، هم گوشت تنشونو می خوره ، هم جلوی چشم گوسفند های دیگه پوستشونو می کنه و به تنش می کنه. تا یکی از گوسفند ها هوس جدایی کنه با چوب می زندش و شب ها هم با وعده صحرای فردا همشونو می کنه تو یه طویله کوچک و نمور که تا سپیده سرپا بایستند. علف مونده صحرا رو که با پشکل قاطی شده جلوشون می ریزه . یک جرعه آب رو همراه سنگ نمک می ذاره تا مبادا آب خوشی از گلوشون پایین بره. یه کم هم که سرو صدا کنند، گرگه به بهانه قرص ماه زوزه می کشه تا گوسفند ها سرپا خوابشون نبره .
با گرگ چه فرقی داره چوپان؟ گوسفند ها رهایی دشت رو به تنگی و بوی گند و هوای تاریک آغل ترجیح می دن فقط از ترس گرگ. اگر گرگ ها نبودند، گوسفندها پیش چوپان نمی موندند. اگر دندون تیز اونها و زوزه های ترسناکشون نبود، شاید برای گوسفندها نوای نی و مزه علف این قدر خوشایند نبود.
گرگها دست نشانده چوپانند تا گوسفند ها رو از دردسر های آزادی و صحرا بترسونند، تا به اسارت تن بدهند. هر چند وقت یکبار هم که گرگ و چوپان سر دستمزد حرفشون میشه جلوی گوسفند ها یه دعوای زرگری می کنند و اگر هم به تفاهم نرسند یا گرگ چوپان رو می کشه ، تا بقیه چوپان ها بفهمند که نرخ بالا رفته. و یا چوپان، گرگ رو نفله می کنه و به ده می یاره تا به بقیه بگه نباید گذاشت مزدورها پرو بشن. پس چوپان و گرگ از یک قماش اند.
برای گوسفند ها چه فرقی می کنه با دندون گرگ پاره بشن یا هر شب در عزای یکی یا عروسی اون یکی با چاقوی قصاب سلاخی بشن. شاید فرقش در ظاهر صلح آمیز و انسانی دومیه! بالاخره آدما یه کاسه آب می ذارن جلوت. همین جوانمردیشونه که گوسفند ها رو اسیر و پابند کرده. شاید روحیه گوسفند ها لطیفه و طاقت خشونت عریان گرگ رو ندارن و از خیر رهایی در دشت می گذرن . بعضی از اونها نیز فکر می کنن راهشو پیدا کردند. با رژیم گرفتن از پروار شدن پرهیز می کنن به خیال این که اگر دیرتر پروار بشن نوبت قربونی شدنشون دیرتر میرسه! غافل از این که این روزها وسوسه های کاسبی اجازه یک وعده غذای بیشتر به الیور کوچولو رو هم نمی ده چه برسه به یه گوسفند.
این روزها گرگ و چوپان دشمنان صمیمی شده اند!